header-photo

خشونت یعنی چه و چرا پرهیز از خشونت / پرهیز از خشونت یعنی پندار، گفتار و کردار نیک

خشونت یعنی کاربرد قدرت به گونه ای که باعث آسیب زدن و یا از بین رفتن حق (زندگی، سلامت، بیان، شغل و...) دیگران بشود. خشونت یک رفتار استبدادی است و کودتاگران اکنون از انواع خشونت (نرم و سخت) برای نابود کردن حق مردم استفاده می کنند. راه سبز امید که هدفش ساختن ایرانی بهتر است از پایه با خشونت ناسازگار است و می خواهد پرهیز از خشونت را به یک کردار همگانی تبدیل کند. بنابراین پرهیز از خشونت باور، روش و هدف راه سبز امید است.

با وجودی که پرهیز از خشونت تاکتیک جنبش سبز نیست، بلکه باور بنیادین آن است ولی از لحاظ تاکتیکی نیز به آن پشتوانه و جاذبه ی اجتماعی و تاریخی می دهد و باعث می شود هر روز به هواداران داخلی و خارجی اش افزوده شود. از دیگر سو پرهیز از خشونت باعث خواهد شد تا مزدوران و یا فریب خوردگان که به هر حال ایرانی اند دیر یا زود از کردار زشت خویش پشیمان شوند و به مردم بپیوندند. و مهمتر از همه این که پرهیز از خشونت کم کم تبدیل به کردار هر روزه امان خواهد شد و  این شاید بهترین دستاورد راه سبز امید باشد.

فراموش نکنیم که هر نوع سوء استفاده از قدرت خشونت است چه می خواهد مسخره کردن دیگران باشد چه می خواهد کلاه گذاشتن سر دیگران باشد (همان که اسمش را زرنگی کردن گذاشته ایم!) و چه می خواهد تبعیض و نادیده گرفتن گروهی از شهروند ها و یا اقلیت ها ها باشد. فراموش نمی کنیم که میرحسین موسوی روزی گفته بود باید جنبش راه سبز چنان مسیر بی خشونتی را طی کند که یک زن باردار نیز بتواند به آن بپیوندد. البته در آخرین دیدار رییس جمهور میرحسین موسوی و شیخ شجاع کروبی هر دو ضمن انتقاد از خشونت های صورت گرفته از مردم خواسته اند تا در دام خشونت گرایی کودتاچیان نیافتند.

 شاید بهترین چیزی که می تواند افراد را قانع کند که از خشونت پرهیز کنند این باشد: فراموش نمی کنیم که ما می خواهیم استبداد را شکست دهیم و نه اینکه عصبانیتمان را خالی کنیم. هدف انتقام گیری از یک یا دونفر یا یک گروه نیست هدف براندازی استبداد است. پس با پرهیز از خشونت هر روز هم وطنان بیشتری را به راه سبز امید پیوند بزنیم و براندازی استبداد را با کردار هر روزه امان فراهم کنیم. واقعیت این است که ما اول باید در اندیشه امان از خشونت دوری کنیم تا آن را بر زبان و کردارمان نیاوریم و به سخن دیگر پرهیز از خشونت یعنی پندار، گفتار و کردار نیک همان جمله ی طلایی که تاریخمان به آن آراسته شده است.



--------------------------------
گزارش دیدار این دو بزرگوار را در زیر به نقل از سایت تغییر بخوانید: (آدرس لینک)




تغییر : عصر روز گذشته، مهندس میرحسین موسوی به منزل آقای کروبی رفت تا ضمن احوال‌پرسی و دل‌جویی از ایشان بابت حوادث رخ‌داده در روز ۱۳آبان، درباره رفتارهای انجام شده با مردم و به‌خصوص زنان در این روز نیز با هم گفتگویی داشته باشند.
به گزارش سایت تغییر ، درابتدای این دیدار آقای موسوی، ضمن ابراز انزجار از رفتارهای انجام شده توسط نیروهای لباس شخصی، در روز ۱۳‌آبان، با آقای کروبی، گفت: «من از این حمله‌ای که به شما شد بسیار متاثر شدم. اما رفتار شما، نشان‌دهنده اوج روحیه شجاعت و ایستادگی شما و مردم است». آقای کروبی هم در پاسخ ضمن تشکر از این ابراز هم‌دردی، رفتار مردم را بسیار محبت‌آمیز توصیف کرد.
آقای کروبی در ادامه گفت: «من هم اگر خود را جای حکومت بگذارم، اصلا توجیه نمی‌شوم که چرا باید چنین رفتاری با مردم صورت بگیرد. عمری ازمن گذشته، حداقل ۱۵ سال با رژیم پهلوی رسما مبارزه کردم. البته من در این راه، سرباز کوچکی بودم. اما تظاهرات دیدم، راهپیمایی دیدم، زندان و فرار کشیدم. یادم می‌آید حدود سال ۴۱ بود که نهضت آزادی اوج گرفته‌بود. آن‌زمان هم چنین تظاهراتی در تهران و جلوی دانشگاه انجام می‌شد. دانشجویان شعار می‌دادند، پلیس هم می‌آمد و متفرق می‌کرد. چنین برخوردهایی نبود. من اعلام کردم که روز ۱۳آبان می‌آیم. ولی هرجا هم مصاحبه کردم، گفتم که مواظب باشید که طوری رفتار کنید که به کل نظام برنخورد و از روز قبل هم پیغام‌هایی آمد که در مراسم شرکت نکنید. بنا است با شما برخورد شود و صبح روز حرکت هم نامه‌ای ارسال شد از یک سازمان امنیتی، مبنی بر این‌که گروه تروریستی ریگی قصد انجام عملیات انتحاری را دارند بدین جهت به محافظین گفتم هرکس مایل نیست و احساس خطر می‌کند، مرا همراهی نکند. ولی من به‌خاطر عهدی که با مردم مبنی‌بر شرکت در مراسم کرده‌ام، باید حضورپیداکنم.»
آقای کروبی سپس درباره ماجرای حمله به وی و محافظش گفت: «وقتی دیگر رفتن با ماشین امکان‌پذیر نبود، پیاده شدیم و درکنار مردم قرار گرفتیم. در همان‌جا شروع‌کردند به زدن مردم. به‌سمت میدان ۷تیر در حرکت بودیم که ناگهان من دیدم که سر محافظم شکاف برداشته و از آن خون جاری شده‌است. اول فکر کردم که با باتوم به سرش کوبیده‌اند. اما بعد فهمیدم که در اثر شلیک مستقیم گاز اشک‌آور به سمت ما و برخورد آن به‌سر محافظم، این وضعیت پیش آمده‌است. در همین حین دیدم چیزعجیبی در جلوی پایم است. دیدم دارم خفه می‌شوم. انگار تمام صورت، ریش و ابروهایم گرگرفته است. من در جریان انقلاب حداقل ۲۰ بار گاز اشک‌آور خورده‌ام. اما این، گاز اشک‌آور نبود.»
آقای کروبی ضمن غیرمتعارف بودن تعدادی از شعارهایی که مردم می‌دادند، گفت: «یکی از استادان روز بعد این‌جا آمد و گفت از شعارهایی که مردم می‌دادند من بی‌اختیار اشکم درآمد. ببینید این کسانی که مردم را کتک می‌زنند، کار را به کجا رسانده‌اند که مردم را تحریک به شعارهای افراطی می‌کنند. من هم واقعا نمی‌دانم که این چه خدمتی است که این‌ها دارند به رهبری می‌کنند. خب اگر این تظاهرات مسالمت‌آمیز برگزار می‌شد، عده‌ای می‌آمدند و می‌گفتند مرگ بر آمریکا، عده دیگری هم بودند که فریاد الله اکبر می‌دادند و همه‌چیز هم تمام می‌شد.»
وی در ادامه افزود: «من گاهی شک می‌کنم که این‌ها خودشان افرادی را بین جمعیت می‌فرستند تا از این احساس هیجان سو استفاده کنند و مردم را تحریک به رفتارهای خشونت‌آمیز بکنند تا بهانه‌ای برای حمله به مردم پیدا کنند. مردم باید از رفتارهای خشونت‌آمیز بپرهیزند.»
آقای کروبی سپس به حملات کیهان و سایر روزنامه‌های زنجیره‌ای علیه ایشان و آقای موسوی پرداخت و گفت: «من ۵۰سال است که در جریان این انقلاب هستم. روزی که حضرت امام فوت کردند، ۵تا حکم از ایشان داشتنم. شما هم که نخست‌وزیر امام بودید. این روزنامه‌های زنجیره‌ای تهمت و انگ‌ می‌زنند که من و شما از اسلام و انقلاب خارج شده‌ایم. اما با نوشته‌های آن‌ها که ما از اسلام و انقلاب خارج نمی‌شویم. منتها من نمی‌دانم این چه برخوردی است که آن‌ها خودشان را میزان‌الاعمال و امیرالمومنین می‌دانند؟ اگر زمانی که ما روزنامه‌داشتیم، می‌نوشتیم که مثلا آقای عسگراولادی یا مرتضی نبوی ضدانقلاب هستند، حالا این آقایان ضد انقلاب می‌شدند؟»
آقای کروبی درباره نحوه برخورد‌های خشن با زنان هم افزود: «یادم می‌آید در زمان پهلوی وقتی می‌رفتیم یک اداره‌ای یا جایی در صف بودیم، وقتی خانمی وارد می‌شد، متصدی آن‌جا می‌گفت اجازه بدهید اول کار خانم را راه‌بیاندازم. یا توی اتوبوس‌ها که مختلط بود، مردها بلند می‌شدند که خانم‌ها بنشینند. اما حالا درجمهوری اسلامی با زنان به قدری با خشونت رفتار می‌شود که اخبار متواتری از زدن بانوان با باتوم به اطلاع می‌رسد. من واقعا نمی‌فهمم که دستور چنین رفتارهایی علیه مردم، از کجا صادر می‌شود.»
مهندس موسوی نیز در این دیدار، در توصیف حضور مردم در روز ۱۳ آبان گفت: «وقتی صبح آن روز از خانه به سمت فرهنگستان هنر می‌آمدم، دیدم که جلوی دانشگاه تهران، آن‌قدر نیرو چیده‌اند که انگار لشگرکشی شده‌است. با‌خودم گفتم اگر امروز حتی یک‌نفر هم بیرون نیاید، باز هم این نشان‌دهنده قدرت جریان سبز است.»
مهندس موسوی درباره برخورد لباس‌شخصی‌ها با وی گفت: «حدود ساعت ۹ صبح، تعدادی جلوی فرهنگستان جمع شدند و شروع‌کردند به شعاردادن. سپس تعداد زیادی موتورسوار لباس شخصی، جلوی هر دو درب فرهنگستان در خیابان ولی‌عصر و خیابان صبا را سد کردند که مانع خروج من شوند و با بستن درب پارکینگ، کاری کردند که من سعادت نداشته‌باشم که به جمع مردم بپیوندم و در این اجرمعنوی شریک بشوم.»
مهندس موسوی در ادامه افزود: « این افراد می‌خواستند با ممانعت از حضور من در میان مردم، قدرت‌نمایی بکنند، ولی در نهایت این مردم بودند که قدرت‌شان را نشان دادند. این‌ها باید حق مردم را بشناسند. شرکت در این تظاهرات چه ایرادی داشت؟ مردم می‌آمدند و آرام شعارهای‌شان را هم می‌دادند. پخش فیلم‌های این رفتارهای خشونت‌آمیز و حمله به مردم و باتوم‌زدن به سروپای خانم‌ها عاقبت خوشی نخواهد داشت.»
مهندس موسوی اضافه‌کرد: «این جنبش عظیم از ارزش‌های بنیادی دفاع می‌کند. می‌گوید دورغ نگویید و می‌گوید دروغ محکوم است، تقلب محکوم است. کسانی‌که مردم را می‌زنند، فکر نکنند می‌توانند با ترساندن، مردم را خانه‌نشین کنند. اسلام به مردم یاد داده‌است که در راه‌حق از چیزی نترسند. تصور این‌که سرکوب حلال مشکل است، اشتباه است. سرکوب، شورش را از بین می‌برد ولی آن‌چه ما در کشور شاهد آن هستیم، شورش نیست. بلکه درخواست حقوق قانونی است.»
آقای موسوی افزود: «شعارهای ساختارشکنانه، اغلب متاثر از خشونت نیروهای امنیتی است که با ناجوانمردی به پیر و جوان و زن و مرد، حمله می‌کنند. مخصوصا حمله به زنان، اوج شکستن سنت‌های مرسوم جامعه ماست.»
موسوی گفت: «راه‌سبز، سرکوب را محکوم می‌کند و خود هم گرفتار خشونت نخواهد شد. همه مردم متوجه هستند که سلاح ما، شعارهای مسالمت‌آمیز و عقلانی ماست. اگرچه دراین راه دچار خسارت هم بشویم. ما اجرای بدون تنازل قانون اساسی را می‌خواهیم. ما آزادی زندانیان سیاسی را می‌خواهیم. ما تضمین انتخابات‌های سالم را می‌خواهیم. ما تامین آزادی‌های مطبوعات و رسانه‌ها و آزادی عقیده و بیان را می‌خواهیم. اسلام دین منطق است. دین شکستن قلم‌ها و بستن فله‌ای روزنامه‌ها نیست. مردم ما تجربه تاریخی نصب گل به سر تفنگ‌ها را دارند. امروز هم گرچه مورد حمله قرار می‌گیرند، می‌دانند که قدرت عقل و مسالمت، بر قدرت سلاح‌های گوناگون غلبه خواهد کرد.»
مهندس موسوی اضافه کرد: «علی‌رقم این صف‌آرایی نظامی-امنیتی غیرعادی، وسعت حضور مردم و پراکندگی آن در بیشتر نقاط تهران و بعضی از شهرهای کشور، نشان می‌دهد که حضور مردم جنبه احساساتی ندارد، بلکه ناشی از دلسوزی و عقلانیت برای آینده کشور است.»
--------------------------------------------------------------
رسانه شماییـــــــــــــــــــــــد
«حرف حساب» ف.ی.ل.ت.ر است از دیگران بخواهید از  اینجـــا  مشترک شوند. با سپاس


شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» نمونه ی کامل بت پرستی، استبداد، فاشیسم و ترویج خشونت و مرگ است


ولایت فقیه تنها یک نظریه ی فقهی و حکومتی است که قدمتش حدود پنجاه سال است در مقابل دین اسلام 1400 سال و مسیحیت 2000 سال عمر دارد. با وجود این هیچ کس در هیچ گوشه ی دنیا هر روز داد نمی کشد که مرگ بر ضد اسلام و یا مرگ بر ضد مسیحیت و یا بودایی و یا هر دینی. رواج این شعار ِ خفقان آور نهایت استبداد است چرا که اجازه ی هیچ گونه چالشی را به هیچ منتقدی نمی دهد و فضای خفقان و رعب و وحشت و مرگ برای مخالفت با آن ایجاد می کند.

جالب اینجاست که در تندترین حالت ها اگر به پیامبر اسلام ناسزا بگویی جزایت مرگ است ولی ولی فقیه آن قدر شانش بالاتر است که حتی ضدیت با او نیز تو را مستحق مرگ می کند. در دنیای معاصر حتی کسی را به خاطر ضدیت با خدا مستحق مرگ نمی دانند ولی در ایران قرون وسطایی ضدیت با ولی فقیه نیز مرگ آور است.

در چنین فرهنگ پر نفرت و خشونتی هیچ عجیب نیست که یک مادر چهارپایه از زیر پای یک جوان بکشد و مادر دیگری را داغدار کند. واقعیت انکار ناپذیر این است که این شعار به صورت آشکار کسانی را که به هر دلیل (ایمان کور، شستشوی مغزی، ناآگاهی و ...) به آن اعتقاد دارند را تشویق و دعوت به نفرت، آدم کشی و خشونت کرده و می کند و خشونت و افراطی گری و عدم تحمل و نفرت را در جامعه نهادینه می کند. راه سبزایران می کوشد از این همه نفرت و خشونت و فاشیم فاصله بگیرد. 13 آبان را به همه یاد آوری کنید.

رسانه شماییـــــــــــــــــــــــد
«حرف حساب» ف.ی.ل.ت.ر است از دیگران بخواهید از  اینجـــا  مشترک شوند. با سپاس

احترام به همه ی قومیت ها درس اول تمدن، انسانیت و سبز بودن است


جنبش آزادی خواهی سبز ایران می خواهد راه نوینی برای ایرانی بودن و جهانی بودن بیابد و می خواهد به مدد آموزه های اوستایی گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک، الگوی حکومتی مداراگر و انسانی کورش وار، ذخیره های دینی، ادبی، علمی، سیاسی، و آزادی خواهی سده ها پیشین، و درس هایی که از احساساتی گری های پنجاه و هفتی و بی لیاقتی ها و کلاه برداری های دینی بعد از آن گرفته است نقشه ی راه جدیدی برای ایرانی بودن فراهم کند.



در این نقشه اولین هدف تمامیت سرزمینی ایران است با تمام رنگ های نژادی و تنوع های عقیدتی. در این نقشه هیچ کس ایرانی تر، خودی تر، محق تر، و انسان تر از دیگری نیست. در ایران سبز احترام به انسان ها روش زندگی امان خواهد شد با هر عقیده ای که باشیم. تحقیر و جوک گفتن برای قومیت ها حتی اگر باعث آزار و تفرقه نشود ( که حتما می شود) باعث می شود که جوک گوینده توهمی از خودبرتر بینی داشته باشد که این زهر قاتل برای برقراری ارتباط احترام آمیز با دیگران است. گفتنی های منطقی و اخلاقی زیادند ولی بیاییم با افتخار به بزرگ مردان راه سبز امید و پرچم داران حق خواهی امان رییس جمهور هنرمند و نجیب میرحسین موسوی و مهدی کروبی دلیر و نیز بانوی اول ایران، زهرا رهنورد، این زن هنرمند، روشن فکر و فرهیخته که از تبار شجاعان و استوارقامتان ترک و راسخان و راست گویان لر هستند طرحی نو در اندازیم و بساط جوک گویی های قومیتی را برای همیشه از فرهنگمان (نه فقط از زبانمان که از دلمان) برچینیم و احترام به انسان ها را روش سبز ایرانمان قرار دهیم.

لینک دانلود موسیقی وطنم

دوستان دیگر وبلاگ نویس را هم دعوت می کنم در این باره از زبان خود بنویسند که خوب را تکرار لذت بخش است.
*به بهانه ی این نوشته


دکتر شریعتی: در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید
اگر نوشته و یا خبری دارید «حرف حساب» آمادگی انتشار آن را دارد.
«حرف حساب» ف.ی.ل.ت.ر است لطفا نوشته های آن را با ایمیل به دیگران هم برسانید و یا از آن ها بخواهند از  اینجـــا  مشترک شوند. با سپاس

شکیبایی قالی بافی کجا و قمار سنگ بزرگ برداشتن کجا؟

قالی ایران در صفحه ی اول شناسنامه ی هنر ایران قرار دارد. برای سرانجام رسیدن یک فرش طراح لازم است، فن دان نخ ریسی لازم است، خم و فن رنگرزی باید باشد، داری می بایست به پا باشد و تار و پودی بر آن استوار تا آن گاه هنرمندانی چند با شکیبایی گره به گره و رج به رج پیش بروند تا حتی قالیچه یا فرشی فاخر به هستی آید از آن نوع که افتخار هنر ایران است. و یا اگر بر فرشی گران قیمت آسیب آمده باشد استاد رفوگر می باید هزاران حوصله و تدبیر به کار بندد تا آن فرش را به روزگار درخشانش باز گرداند. اما در تعجبم که نه برنامه ریزی و شکیبایی فرش بافی به اخلاق عمومی ایرانیان ترجمه شده است و نه تدبیر و مداواگری رفوگرانه اش.

در عوض، به دلایل گوناگون آنچه که امروز در بین ایرانیان رایج می بینیم اشتهای تمام نشدنی برای انجام کارهای زود سرانجام و غول آساست. کارهایی از جنس انقلاب وکون فیکون کردن بساط دنیا و زیر و زبر کردن دار هستی و هر آنچه بر وفق ما نیست. این نشان دهنده ی غلبه ی فرهنگ بازاری امان است: کارهایی که سود زود و زیاد برایمان بیاورد. شکیبایی انباشتن و گره بر گره افزودن از فرهنگ معاصر ایرانی غایب است. از سراسیمگی از دست دادن وقت های گرانقیمت گذشته سعی می کنیم استفاده ی دوپینگی از وقت حال و آینده امان بکنیم برای همین اغلب به خود و دیگران دروغ ها می گوییم تا کارمان بصورت جهشی پیش برود. البته عجب نیست که این عجول و زود خواه بودن صبح تا شام از صدا و سیما تبلیغ و از طرف سیاست نداران ما تشویق و بلکه اجرا می شود. اگر به پیام نوروزی آیت الله خامنه ای توجه کنید یکی از توصیه های ایشان این بود که باید گشت و راه های میان بر را پیدا کرد که گمانم بزرگترین نمونه ی راه میان بر شخص احمدی نژاد است. کسی که می خواهد یک شبه تمام قله های علم های مختلف را فتح کند.

 نکته آنکه: کارهای کوچک ولی انباشته شدنی را دست کم نگیریم. لازم نیست همیشه کارهای خیلی خیلی بزرگ بکنیم. اکثرا کارهای بزرگ ناشده باقی می مانند و حسرت انجام چند کار کوچک و سازنده را هم در دل همه باقی می گذارند. سوداگران همیشگی کارهای غول آسا همچون قماربازانی اند که شاید یک بار ببرند ولی معلوم نیست آن بار در وقت مناسب صورت بگیرد یا نه و یا اینکه اصلا او بتواند از آن برد ناگهانی استفاده کند یا خیر. چه بارها که برای انجام کارهای بزرگ کارهای قبلی را دور انداخته ایم و آن کار بزرگ را هم نکرده ایم. آهسته و پیوسته رفتن و کارهای انباشتنی اما کوچک کردن عاقبت کوهی از موفقیت خواهد ساخت. کاش بتوانیم شکیبایی قالی بافی را به جای زود خواهی های قماربازانه پیشه کنیم. البته می توان قالی را سریع تر بافت می توان سریع تر طراحی ها را انجام داد ولی نمی توانیم طراحی نکرده و یا گره در گره نیانداخته قالی یی داشته باشیم.

توقع برد صد در صد ما را به بن بست کشانده است

تنها کلمه ای که وضعیت سیاسی ایران در ذهن ایرانیان را می تواند توصیف کند "بن بست" است. عده ای زیادی در تردید، گروهی در تحریم، برخی هم طرفدار اصلاحات انتخاباتی و ... هیچ کدام هم نمی تواند دیگری را قانع کند که راه او و اندیشه او بهترین است. واقعیت این است که در جاهای دیگر نیز اوضاع همین است ولی چون آنها عادت کرده اند قبول کنند که دیگران نظر متفاوتی داشته باشند و برد هر چقدر هم که نسبی باشد قدمی به جلو است کارها به پیش می رود و کسی احساس درماندگی و یاس مطلق نمی کند.

فرهنگ "همه یا هیچ" یا "برد صد در صدی" باعث شده است که ایرانیان از یک سو از مذاکره و معامله کردن با رقیبان گریزان باشند و از سوی دیگر تنها پیروزی های مطلق را دوست بدارند و در غیر این صورت سرخورده شوند و با بن بست های روانی خود را پژمرده تر کنند. مثلا، بدون شک شرکت در انتخابات آینده و هر انتخاباتی به جمهوری اسلامی ایران مشروعیت می بخشد ولی آیا به این دلیل که جمهوری اسلامی از این بابت سود می برد می شود از سودی که مردم نیز (در صورت پیروزی یک نفر تحول خواه) ممکن است عایدشان می شود چشم پوشید؟ راه سوم البته انقلاب است و همان داستان همه یا هیچ است. اگر شدنی است بسم الله ولی اگر شدنی نیست باید دید راه های پیشرفت دیگر کدام است.

یادک: انکار نمی کنم که بی کفایتی خاتمی و تیمش در امانت داری از رای و اعتماد بی نظیر مردم باعث سرخوردگی امروز است ولی گمان نمی کنم عاقلانه باشد با غم و افسوس گذشته، آینده را هم از دست بدهیم.

اعتماد به نفس ایرانی ها و احساس گناه


با دوستان صحبت این شد که چرا ایرانی ها اعتماد به نفس ندارند. هر کس نظری داشت. حرف من این بود که فاصله ی کردار، گفتار، و پندار حقیقی ما با آنچه به دیگران نشان می دهیم بسیار زیاد است و هیچ کسی جز خودمان به خوبی از این فاصله آگاه نیست. البته به سبب فشارهای عقیدتی و تحمیل های روزمره ی حکومت اسلامی گاهی مجبور شده ایم که چنین رفتاری را آن قدر تکرار کنیم که بخشی از رفتار خودکار ما (طبیعت ثانویه)  بشود ولی این همه ی دلیل نیست. خود ما هم خیلی مقصریم و چون می دانیم مقصریم و وجدانمان اجازه ی طفره رفتن از مسئولیت را به ما نمی دهد آن وقت زیر بار احساس گناه کمر خم می کنیم و اعتماد به نفس امان شدیدا آسیب می بیند طوری که این احساس گناه و کمبود اعتماد به نفس تمام نحوه ی زندگی کردنمان را تحت تاثیر قرار می دهد. برای جبران برخی البته تظاهر به اعتماد به نفس می کنند که آن قدر واقعی نبودن آن پیداست که حال آدم را بد می کند. برخی هم البته بیش از حد فروتنی می کنند که باز هم حال آدم را بد می کند.

(احساس گناه یا عذاب وجدان همان است که هیچ کسی از آن نمی تواند فرار کند. البته نمی شود همیشه از این فشار درونی کاملا آگاه بود مثلا اگر کسی به دیگری ابراز دوستی کند شاید حتی خود او نداند چقدر در دوستی کردنش راستگو و راست کردار است. آن گاه اگر دوران سختی برای آن دوست پیش آید و او به کمک، همیاری و دوستی نیاز داشته باشد ولی این ها از او دریغ شود آن وقت حتی اگر به هزار یک دلیل مدعی دوستی بتواند آن دوست و دیگران را قانع کند (یا فکر کند که قانع کرده است!) که عذرش در کوتاهی کردن موجه است نمی تواند وجدان داننده ی خودش را بفریبد. وجدان تنها اگاهی انسان است که هر چقدر هم که سعی کنی گناه کاری را به هزار توجیه و فریب گردن کس دیگر و یا چیز دیگری بیاندازی فریب نمی خورد و با چشمان باز مستقیم در چشمانت خیره می شود و می گوید: خودتی! )

چرا ایرانیان خارج کشور از هم فرار می کنند؟

دلایل زیادی برای فرار کردن ایرانیان خارج از ایران از یکدیگر می شود گفت ولی من به پنج دلیل که به نظرم مهم ترند اشاره می کنم.

اول: ایرانیان همیشه محروم از آزادی و تحت نظر و نظارت چشم های دولتی و نظارتی و حراستی و بسیجی و گزینشی از ترس اینکه آن دیگری هم یکی از آن ها باشد و یا به هر دلیلی زمانی به آن ها کمک کند که علیه او پرونده ای ساخته شود و دفعه ی بعد که به ایران می رود در فرودگاه توقیف و دستگیرش کنند از ایرانیان دیگر می گریزد. حضور ایرانیان دیگر حتی اگر از آن گروه نباشند لذت آزادی را مسموم و گس می کند.

دوم: ایرانیان شدیدا قضاوت گرند (در برابر مشاهده گر و یا حداقل توصیف گر). یعنی با دیدن یک انسان دیگر اولین کاری می کنند صفات خوب و بد او را آمار گیری می کنند (البته چون خودشان را معیار خوبی می دانند!). کسانی که لذت بودن با انسان های غیر قضاوت گر (یا حداقل کمتر قضاوت گر) را چشیده باشند تحمل کسانی که مثل خودشان! قضاوت گرند برایشان بسیار سخت است چون حدس می زنند که در آن لحظه در مخیله ی هم وطنشان چه می گذرد.

سوم: ایرانی ها بسیار بازاری اند و تا سودی از دوستی یی حاصلشان نشود دوستی نمی کنند. بنابراین ترجیح می دهند انرژی اشان را صرف دوستی با یک غیر ایرانی بکنند که می تواند در پیشرفتشان در آن کشور خارجی کمکی باشد. البته اگر شما هم بتواند کمکش کنید پیشرفت کنید با شما هم دوستی می کنند.

چهارم: ایرانی ها خیلی پرتوقع هم تشریف دارند طوری که اولا توقع دارند هم وطن هایشان تمام هم و غم شان صرف حل کردن مشکلات ایشان بکنند و از طرفی اگر به یکی کمکی بکنی آن وقت همیشه پاشنه ی موبایلت را از جا در می آورد که یا بروی برایش فلان کار را بکنی و یا بهمان راهنمایی را بکنی و یا ... خلاصه این وسط تمام آنانی که اندازه نگه می دارند هم قربانی می شوند!

پنجم: ایرانی ها می ترسند ایرانی های دیگر کارشان را از آن ها بدزدند (که شاید ترسشان هم بجا باشد. آخر ایرانی ها ایرانی ها را بهتر می شناسند!)

یادک: تمام این موارد شاید اکثرا صادق باشند ولی مطلق نیستند. هستند کسانی که نه فرار می کنند و نه از دوستی ها سوء استفاده ولی به نظرم این گروه در اقلیتند.

پرخاشگری و قدرت خشک و درگیرانه

شیوه های بروز و یا اجرای قدرت ایرانی نیز توجه کردنی است. قدرت در نظر ایرانی (چه قدرت دارنده و چه قدرت شونده) بیشتر یعنی یورش بردن، تهدید و تحدید کردن، پرخاشگری و تندی نمودن، مچ گیری و عیب جویی،  و خلاصه هر آنچه که در طرف مقابل ترس (و نه احترام)، سرشکستگی (و نه تشخیص جایگاه در سیستم)، بندگی (و نه مدیر پذیری) و فرمانبری بی چون و چرا (و نه کارآمدی نوآروانه) ایجاد کند. به سخن دیگر، چون فهم ما از کارکرد قدرت تقابل و شکست دادن دیگری است روش های اجرایی ما نیز بیشتر به منکوب و سرکوب و حذف کردن میل می کند. باز به کلام دیگر، در فهم ایرانی در اجرای قدرت همیشه باید یک برنده وجود داشته باشد و امکان یک بازی دو سر برد برای ایرانی متصور نیست. این فهم از قدرت چنان قوی است که کلا امکان هر نوع گفت و گو برای بهتر استفاده کردن از قدرت را گرفته است. به روایت عامیانه ی تر چون با زور (قدرت) نمی شود و نباید گفت و گو کرد تنها زمانی زیر بار زور می رویم که زور پر زور باشد!  یعنی باز همان بازی «یا همه یا هیچ».

ایرانی گویا چندان تمایل ندارد قدرت را در قامت لطف، سیاست ورزی، تدبیرو مدیریت بفهمد. شاخ و شانه کشیدن و باد پهلوانی به رگ های غیرت آوردن نمونه های غالب قدرت ورزی ماست. تمایل به تحمیل قدرت (و نه استقبال داوطلبانه از آن) چندان قوی است که حتی خیرخواهی هایمان را نیز می خواهیم با زور سرنیزه اعمال کنیم و افراد را با شکنجه به بهشت بفرستیم. اشتباه جانبی دیگری که گریبان ما را گرفته این است که چون گمان می کنیم قدرت حتما باید خشن و تند و درگیرانه باشد هر کس که قدرت را نرم و کند و سازگارانه به کار گیرد او را مکار و حیله گر و ناصادق می نامیم. یعنی  ما خشونت را تنها راه صادقانه اجرا کردن قدرت می دانیم!

البته یک عامل دیگر نیز در فهم تند ما از اجرای قدرت نقش دارد و آن ناشکیبا بودن ایرانی هاست. هر آنچه که باید انجام شود در نگاه ایرانی باید با سرعت انجام شود. تعجیل در اجرای قدرت، قدرت را لاجرم به تندی کردن و دوری از آینده نگری و برنامه ریزی کافی وادار می کند. دست آخر اینکه تا زمانی که مردم ایران شیفته ی قدرت قیصری، هیتلری، و تزاری باشند و ذائقه ای برای قدرت نهرویی و نلسون ماندلایی نداشته باشند بعید است بشود راه برون شد کم آسیب و کامیابی آوری برای مشکلات در هم تنیده امان پیدا کنیم.
لینک های مرتبط: یک ، دو، سه 

قدرت، ذلت، مشارکت

روی دیگر برداشت افراطی از قدرت، برداشت تفریطی است. از آن جاییکه فهم ایرانی از قدرت بیشتر مطلق است تا نسبی، دارندگی یا ندارندگی قدرت نیز شکلی نسبی ندارد. افراد یا کاملا قدرت دارند یا کاملا بی قدرتند. مثلا وقتی کسی به اداره ای مراجعه می کند خود را در برابر کسی که پشت میز نشسته است کاملا بی قدرت می بیند. همین طور است داستان مردم عادی در برابر هر مقام دیوانی، حکومتی و یا البته امنیتی. پر مسلم این ذلت در برابر قدرت دلایل دیگری هم دارد. مثلا یک دلیل این است که حقوق شهروندی وجود ندارد و اگر هم ظاهرا از آن نام می برند از قدرت خالی است. و البته دلایلی دیگر که در اینجا گفتنی نیست.

اما به صورت کلی مشکل اصلی این ذلت در برابر قدرت این است که ما با مشارکت در قدرت میانه ی خوبی نداریم و نگاهمان به آن انحصاری است. قدرت دار مشارکت در قدرت را ضعف می داند و قدرت شونده نیز اگر تقاضای مشارکت در قدرت دارد شاید اغلب با نگاه ضعیف کردن فرد قدرت دار این کار را می کند و نه به نیت کمک کردن به او و یا بار مسئولیتی را قبول کردن.  به عبارت دیگر رابطه ی بین قدرت دارنده و قدرت شونده مشارکتی و خیرخواهانه نیست و در عوض پر سوء ظن و نادوستانه است.

مشکل اصلی چنین نگاهی به قدرت این است که کسی با قدرت نسبی فردی و یا قدرت بیشتر جمعی راضی نیست. همه چیز تابع «همه یا هیچ» می شود: یا تمام قدرت و یا بندگی. به عبارت دیگر همان قدر که هر کس از تمرکز قدرت در دست یک نفر تنفر دارد خودش با تمام وجود می خواهد تمام آن قدرت در دستان خودش باشد تا امور را اصلاح و یا قدرت دارنده ی سابق را اعدام کند. برای همین است که دو مفهوم "ظالم" یا "مظلوم" از پربسامد ترین  تفسیرهای ما از روابط قدرتی است و احساسی که این رابطه را تعریف می کند خفقان، سانسور، تحمیق، خشونت، ترساندن، خوار کردن، کاستن، حذف کردن، و ... از جانب ظالم و خشم، تندی، مچ گیری، انتقام، توطئه، تنفر، تمسخر و ... از طرف مظلوم است. ... ادامه دارد
لینک های مربوط: یک ، دو 

قدرت همانند معجزه

کلی ترین گزاره در باره ی ایرانیان و قدرت شاید این باشد این رابطه اغلب با افراط و تفریط همراه بوده است. این افراط و تفریط هم در فهم ما از قدرت نقش داشته است و هم در رابطه ی ما با آن و هم در تعریف ما از آن. مثلا قدرت باید همانند «معجزه» توانایی «کن فیکون» کردن همه چیز را داشته باشد و به اصطلاح «شق القمر» کند. خلق «خارق العاده» کار قدرت است و نه خلق اتفاقات عادی. این توقع حداکثری از قدرت بی شک هم  از باور در اعجاز و توسل به نیروهای ماورای طبیعی که در اصل دین و البته حواشی خرافی و کاسبکارانه آن (دعا نویسی، آینه بینی، ...) وجود دارد ریشه می گیرد و هم از گزاره های حکومت گران آن جا که شاه در کنار خدا می نشیند (خدا، شاه، میهن) و یا مخالف او «امام» لقب می گیرد و یا تمام ولایت یک امت (ولی امر مسلمین جهان) و یا یک ملت (ولایت مطلقه ی فقیه) به یک نفر سپرده می شود.

البته طبیعی است که تمرکز حداکثری قدرت در یک نفر توقعات حداکثری نیز می آفریند. به همین دلیل هر گاه این معجزه گران و یا نمونه های خردتر آن نتوانند انتظارات را برآورده کنند تمایل دست جمعی و یا فردی ما به سوی معجزه گر دیگری می چرخد که بیاید و به طرفه العینی زیر جهان زبر کند: انقلاب سال 57، توقعات و رفتار دوم خردادی بعد از دوم خرداد 76 و نیز توقعات و رفتار احمدی نژادی بعد از تیر ماه 84 و یا حتی جانشینی "امپراتور قطبی" به جای "سلطان پروین" نمونه هایی از آن است. مسلما قهرمان خواهی برای مقابله با قدرت داران نالایق نیز در همین چارچوب می گنجد چرا که پهلوانی باید تا زوردار ناشایست را از تخت به زیر آورد. در این بین البته فهم قدرت داران از میزان قدرتشان نیز همیشه حداکثری (چه در قامت آرمان و شعار و چه تا حد توهم و ماخولیا) بوده است و این را می توان در تابلوی اهداف و یا شعار های حکومتی اشان دید: "فتح دروازه های تمدن بزرگ"، "جنگ، جنگ، تا رفع فتنه در جهان"، ادعای حمایت از مظلومان و مستضعفان جهان، "ایران، ام القرای اسلام"، "گفت و گوی تمدن ها" و "مدیریت جهان" نمونه هایی از آن است.

 کلا علاقه به تمرکز قدرت در یک نقطه و یا یک فرد چه از طرف قدرت دارندگان و چه از طرف قدرت شوندگان(1) رسم تشکلیلات حکومتی-اجتماعی ما شده است. ولع سیری ناپذیر قدرت دارنگان در به انحصار گرفتن قدرت و منابع آن و تنبلی و مسئولیت گریزی قدرت شوندگان را می توان از دلایل اصلی آن برشمرد. برای همین ترجیح "مستبد مصلح" به شرکت اجتماعی در اداره ی جامعه هنوز تمایلی بسیار قوی در میان ایرانیان است. ... (ادامه دارد)


1. منظور از "قدرت شونده" (در برابر "قدرت دارنده") کسی است که مستقیما در معرض تاثیرات قدرتِ قدرت دارنده قرار دارد (خواسته یا ناخواسته).
لینک مربوط

قدرت و ایرانی بودن

یادداشت های دنباله دار و کوتاهی خواهم داشت  در باره ی فهم ایرانیان از قدرت و شیوه ی رابطه برقرار کردنشان با آن. به مقتضای خاصیت وبلاگی هر بار به صورت مختصر و گذرا به مقوله ای اشاره خواهم کرد.  گمانم بازتر شدن مسایل مربوط به قدرت کمکمان خواهد کرد در باز تعریف و شناخت از خویش شفاف تر شویم. چند نکته:

اول:  به دنبال نظم خاصی نیستم ولی امیدوارم دسته بندی هایم سامان داشته باشند. مثلا برخی از نوشته های به منابع قدرت (حکومت، دین، پول، تبار ...) و برخی به تعامل با قدرت (تقابل، همسازی، ناسازی، تمکین، ...) و برخی به شکل های قدرت (جمعی، فردی، حقیقی، حقوقی، فیزیکی، رواشناختی، توهمی، ...) برخی به سامانه های قدرت (دیوانی، نظامی، فامیلی، بین المللی، محلی، قبیله ای، ... ) برخی به فهم ما از قدرت (منفور، خوب، استبدادی، لازم و ...) و ... مربوط خواهد بود.

دوم: این نوشته ها قرار است ورودی باشد برای آن که دیگران نیز با نگاهی چالشی و یا توسعه دهنده به آن ها بپردازند. به عبارتی گرچه به این نوشته ها به چشم یک مطالعه ی منبع دار علمی نگاه نمی کنم ولی امیدوارم باعث چنین مطالعاتی بشود. نتیجه گیری هایم شخصی و شاید نادرست باشد ولی  امیدوارم اشتباهاتم توجه دیگران را به پیدا کردن و گفتن درست ها جلب کند.

سوم: گرچه امکان دارد در نوشته ها از منابع قدیمی تر (بیشتر ادبی) استفاده کنم  ولی عمده ی مشاهدات و نتیجه گیری هایم مربوط به روزگار خودمان است.

چهارم: می دانم که تعمیم های ناآزمودنی همیشه محل چالش ا ند ولی چون به هر حال از پیش فرض ها گریزی نیست هر گاه گزاره ای تعمیمی بکار می برم (مثلا: قدرت از نظر ایرانیان منفور است) آگاهم که شاید آن گزاره درست نباشد ولی من نوشته ام را بر فرض درستی آن پیش می برم و نه با ادعای درستی آن.

زرنگ بازی

اول های اومدنم به بریتانیا بود. دیدم پشت چراغ قرمز توی یک لاین بیست تا ماشین پشت سر هم هستند و توی لاین دیگه فقط یکی. تعجب کردم. دوستم گفت: انگلیسی ها از زرنگ بازی خیلی بدشون می آد. نکنه تحریک بشی بری توی اون لاین و بعد مثلا راهنما بزنی که اشتباه رفتم بهم راه بدین! انگلیسی ها محترمند راه بهت می دن ولی ... همیشه از زرنگ بازی در آوردن برای بدست آوردن چیزی به قیمت احمق تلقی کردن دیگران متنفر بوده ام. ولی انگار این شده رسم و راه خیلی ها...ء

 پی نوشت: انسان عزیز به ژرفی در نظرات اشاره می کند که : "مرام جماعت کنونی اینه که:" اگه هم احمق فرضت کردم و زرنگ بازی درآوردم... جرات داری به روی خودت بیاور... سرت را بینداز پایین"ء

احمدی نژاد کوچک درون ما رییس جمهور شده است از او هم متنفر باشیم اگر صادقیم

هر چی بیشتر رفتارهای ایرانی با رفتار دیگران مقایسه می شود بیشتر در می یابیم که (جدای از گرایش مذهبی) رفتار احمدی نژادی یک حادثه نیست و نوعی برآیند رفتار ایرانی است. (انگلیسی ها اغلب می کوشند هنگام ناگواری ها جنبه ی گوارایی بیایند و به آن خوش باشند.) گمانم بهترین جنبه ی گوارای رییس جمهور شدن احمدی نژاد این باشد که یک بار به چشم خود می بینیم چه اتفاقی می افتد اگر احمدی نژاد کوچک درون ایرانی ها رییس جمهور شود. پنهان نکنیم: هر کدام از ما یک احمدی نژاد خرد (و گاهی بزرگ) در وجودمان داریم.

منظورم همان ایرانی یی است که خود را مسئول تمام دنیا می داند. ایرانی یی که مدعی تخصص در همه چیز است. ایرانی همه چیز دانی که فکر می کند خیلی زرنگ است و می تواند راه چند ده و گاهی چند سد ساله ی دیگران را در چند ماه و چند سال مثل آب خوردن بپیماید و برای دیگران شکلک هم در بیاورد. ایرانی یی که توهم توطئه دارد. ایرانی یی که به جای راه درست، عاشق میان بر است. ایرانی یی که وارد هر جمعی می شود به یکباره نسبت به تمام آن ها احساس روشن فکری و مسئولیت (الهی) می کند و می خواهد یا آن ها را از عقب ماندگی دین دار بودن برهاند و یا آن ها را از چنگ فرهنگ منحط غرب نجات دهد و به بهشت برساندشان. ایرانی یی که همیشه دوست دارد دیگران را هدایت کند و برایشان تصمیم بگیرد. ایرانی یی که برچسب زدن و مسخره کردن و کنایه زدن و (گاهی لودگی) شده است زبان ارتباط برقرار کردنش با دیگران. ایرانی یی که حذف مخالفش را بهترین راه مقابله می داند. ایرانی یی که همیشه ایرانیان دیگر را مقصر می داند.

ایرانی یی که همچنان سخت در توهم «هنر نزد ایرانیان است و بس» خود را پهلوان پنبه ی تمام زمینه ها می داند. ایرانی یی که باید در باره همه چیز اظهار نظر کند. ایرانی یی که همیشه کار دیگران را قبول ندارد و باید خودش همه چیز را از اول شروع کند. ایرانی یی که هم روحیه ی تهاجم گری توخالی دارد و هم استاد مظلوم نمایی و تمارض است. ایرانی یی که به جای سخت کوشی، چشم انتظار معجزه و کارهای محیر العقول از دیگران است. ایرانی یی که عاشق کارهای زود بازده است و صبر و برنامه ی ریزی دراز مدت را دوست نمی دارد. ایرانی یی که به جای کار تیمی و گروهی علاقه ی عجیبی به فامیل بازی و محفل داری و باند بازی دارد. ایرانی یی که یاد گرفته است یا یک دنده و غد باشد و شاخ فیل را بشکند و یا توسری خور و تخدیر شده باشد و ازترس تازه به نام و نان و قدرت رسیدگان نیز سربلند نکند: راه وسطی انگار وجود ندارد و ...

خوب این ها حالا همه در وجود احمدی نژاد بروز و ظهور کرده است و معایبش را ظاهرا همه می بینیم و می دانیم و آن را لعن و نفرین هم می کنیم. بسیار خوب، اگر با او نمی توانیم کاری کنیم دست کم در آیینه ی او نگاه کنیم و ا حمدی نژاد کوچک درونمان را ادب کنیم و اجازه ی میدان داری را از او در منش و رفتارهای روزمره امان بگیریم تا شاید ضررهای بی شمار رفتار احمدی نژاد از شخصیت و زندگی امان رخت بندد و از قبل حکومت او سودی به ایرانمان رسیده باشد. ء

آيا ما مردمی استبداد زده هستيم؟

بارها شنيده‌ايم که سابقه‌ی تاريخی استبداد در مملکت ما روح آزادیخواهی و مردم سالاری را از ما گرفته است. این باور اکنون تبديل به يک خرده گفتمان بديهی شده است. اما آيا واقعا تاريخ ما يکدست از انحصارگرايی حکومتی و ستيز با مردمسالاری شکل گرفته است؟ در وبلاگ زرتشت و ايران باستان به يادآواری خوبی از گذشته‌ی ايران زمين برخوردم که گزيده‌ی از آن را اينجا می‌آورم. حتی اگر قبول کنیم که ما اکنون ملت استبداد زده ای هستیم آیا نسبت و رابطه ای بین این روحیه ی استبداد و مسلمان شدنمان وجود ندارد؟ ء

در دوران هخامنشيان اگر چه شاه بسيار محترم و عزيز بود ، ولی اختياراتش محدود بود و بهيچوجه قدرتش به پايه قدرت فراعنه و ديكتاتوران آشوری و رومی نميرسيد. نوع حكومت در ايران باستان ، ارستوكراسی بود. به عبارت ديگر مانند حكومت فعلی انگلستان ، دموكراسی اشرافی بود. هرودت می نويسد: « در ايران شاهان و حكمرانان به هيچ وجه در كار خود آزاد نيستند و نظريات و خيالهای خود را در مجلس پيشنهاد ميكنند تا پس از صلاحديد و تصويب نمايندگان به موقع اجرا گذاشته شود».
دينشاه ايرانی در اين باره مينويسد: « درعهد هخامنشيان دربار سلطنتی ، مجلس سنايی از اشراف و رؤسای قبايل تشكيل ميداد و پادشاه در مواقع دشواری راجع بامور مهم سياسی با آنها مشورت ميكرد و رای قطعی از مجلس مزبور صادر ميشد. در بين شاهان ، طرز حكومت كوروش ،كمبوجيه و داريوش اول ، مخصوصا قابل توجه است حكومت اين دو مرد بزرگ كه نام «شاهنشاه» واقعا برازنده آنها ميباشد ، دارای چنان سازمان منظمی بود كه آدمی با مطالعات تشكيلات حكومتی آنها بياد سمفونيها باعظمت بتهون مياندازد.»ء

آموزه های اشتباه و سوء استفاده از ایثار

۱. ایثار: «گذشتن از حق خود و یا متحمل زحمت و سختیی شدن برای آنکه دیگری (دیگران) به آسایش، برخورداری و یا رضایتی برسند». اگر این معنا درست باشد آنوقت اگر کسی مطمئن باشد که در مقابل این از خودگذشتگی پاداش بهتری دریافت می کند کار او ایثار نیست هر قدر هم که چشمگیر و سخت باشد.


۲. ایثار رفتار معمول آدمیان نیست و نباید و نمی تواند باشد. اصلا اگر ایثار رفتار معمول بود که به عنوان کنشی استثنایی شناخته و ستایش نمی شد. بنابراین هر ملت و فرهنگی که مبنای پیشرفتش را بر اساس ایثار گذاشته باشد شکست می خورد. گاهی قهرمان پرستی و قهرمان طلبی (به منظور رفع مسئولیت از خود) نیز نمود دیگری از ایثارخواهیست.


۳. در تجربه بشری ایثار فردی (به عنوان یک روش و نه یک استثناء) در برابر کارکرد گروهی و یا حرفه ای گری بی ارزش است. قانونش ساده است: اگر جامعه ای دارای ۶۰ میلیون جمعیت باشد و ۱۰۰ هزار نفر آن ایثارگرانه هر کدام مثلا 5 کیلو بار پیشرفت مملکت را بردارند در مجموع می توانند ۵۰۰ هزار کیلو گرم بار بردارند. اما اگر ۶۰ میلیون بدون ایثار ولی با برنامه هر کدام فقط ۲۵۰ گرم (یعنی یک بیستم ایثارگران) بار بردارند مجموعاً می توانند سی برابر ایثارگران یعنی ۱۵٬۰۰۰٬۰۰۰ کیلو بار بردارند.


۴. ایثار یک حادثه ی رفتاری است و نه یک فرهنگ. غلبه دادن ایثار زمانی که خود افراد ضرورت تاریخی آن را احساس نکنند (مثلا در هنگام جنگ آنهم به مدتی محدود) از یک سو باعث خستگی مفرط مردم و از سوی دیگر باعث رواج ریا و معامله گری به اسم ایثار می شود.


5. از معایب دیگر اتکا به ایثار٬ نامطمئن بودن آن است. چرا که ایثارگر همیشه باید بیش از حد ظرفیت های معمول دیگران سختی بکشد، شجاعت بخرج بدهد، بجنگد و .... که البته بارها و بارها این توقعات محقق نشده و نتیجه ای جز ناکامی و سرخوردگی به جا نمانده. از سوی دیگر، گرچه ایثار (رفتار پیش بینی نشده در برنامه) گاهی به پیش بردن سریع تر امور کمک می کند ولی گاهی هم باعث آسیب زدن به جریان طبیعی عمومی می شود.


6.ایثار زمانی تبدیل به رفتار غالب یک جامعه می شود که قضاوت عمومی این باشد که شرایط معمولی نیست و جز با تلاش ایثارگرانه نمی توان آن را به حالت معمولی برگرداند. اما باید توجه داشت که اولا این رفتار در صورت بودن عزمی ملی و خواستی واقعی صورت می گیرد و نه با بخشنامه و حقوق و مزایا دادن. دوم اینکه رفتار ایثارگرانه فقط برای بازگرداندن حالت معمولی صورت می گیرد و نه برای باقی ماندن و یا لذت بردن از این رفتار. و هرگاه شرایط به مدت طولانی و به صورت مصنوعی غیر طبیعی نشان داده شود تا از دوپینگ رفتار ایثارگرانه برای مدیریت یک جامعه استفاده کرد نتیجه آن علاوه بر از پا انداختن شرکت کنندگان در این تلاش، باعث بی اعتمادی تاریخی به کل مفهوم ایثار و مدیران ایثارطلب می شود. (مثلا دشمن تراشی همیشگی نظام جمهوری اسلامی ایران).


7. حقیقت این است که مدیریت موثر و درست چیزی بیشتر از انجام وظیفه متناسب با تواناییهای ذاتی و مهارتی یک فرد از او نمی خواهد. در چنین مدیریتی نیازی نیست که حتماً اعضای یک سیستم تعلق ایدئولوژیک به سیستم داشته باشند و برای آن فداکاری و ایثار کنند (همان که ما به عنوان «تعهد» می شناسیم). در این مدیریت تعهد ابتداً طراحی عالمانه ی سیستم و چیدمان درست و دقیق اعضای موثر در کارکرد آن سیستم (شايسته سالاری) است. هر گاه در چنین حالتی هر کسي٬ بدون احتیاج به ایثار٬ «وظیفه ی جزیی» خود را انجام دهد «کل سیستم» به تعهد خود که رسیدن به هدف از پیش تعیین شده می باشد می رسد و احتیاجی به توقع ما لایطاق از مردم و یا گزینش و آزمایش نیت و تعهد که اموری غیر اندازه گیری و بسیار درونی اند نیز نخواهد بود.


( به نظر می رسد که گفته ی معین که «باید بحث زرگری تعهد و تخصص را کنار گذاشت» و این که او معتقد به «سیستم سالاری» بود نشانه ای از اگاهی به سوی رهایی از تحمیل فرهنگ ایثارگری اجباری بود.)


*این نوشته باز نویسی و ویرایش یک نوشته ی قدیمی ام است.

چرا نباید در باره ی دیگران قضاوت شخصی (اخلاقی) کرد؟

این هم یکی دیگر از رفتارهایمان است: قضاوت اخلاقی و شخصی کردن در باره دیگران. اینکه فلانی خشکه مقدس است یا بی دین است. اینکه فلانی مستبد است یا دمکرات است. اینکه فلانی بدکاره است یا خوب کاره. اینکه فلانی خسیس است یا سخاوتمند. اینکه فلانی .... عادت کرده ایم به همه بر چسب بزنیم. بدترین و تلخ ترین و بدبوترین پیش فرض قضاوت و برچسب زدن این است که قضاوت گر خود را و فهم خود را سنگ محک می داند و بر اساس آن به تمام دنیا نگاه می کند و دیگران را به درجات مختلف از فرشته تا دیو تقسیم می کند . شخصی که رفتارش با دیگران به جای احترام به شخصیت او بر اساس قضاوت کردن او قرار می دهد ناخودآگاه خود را بهترین و محق ترین می داند.

شاید فکر می کنید قضاوت کردن در باره ی دیگران عملی اجنتاب ناپذیر است. نه اینگونه نیست. شاید خوش آمدن و یا بد آمدن از دیگران و اعمالشان عملی اجتناب ناپذیز باشد ولی اگر به جای اینکه بگویید از این روش و یا این فرد و یا این اندیشه خوشتان نمی آید دیگران را بد و پلید بدانید آن وقت است که خود را محک خوبی و نیکویی و پاکی پنداشته و در باره ی دیگران قضاوت شخصیتی کرده اید.

اما چگونه می شود از این عادت بد (ایرانی- ایدئولوژیکی) گریخت؟
1. از قطعیت دوری کنیم و گمان نکنیم آن قدر خوبیم که حق داریم دیگران را با سنگ محک خودمان جهنمی و بهشتی کنیم.
2. به جای قضاوت «بد و خوب» در باره ی شخصیت افراد ( که یک قضاوت اخلاقی است) از تقسیم بندی بندی «درست و یا نادرست» در باره ی رفتار و گفتار و پندار افراد استفاده کنیم. مثلا به جای اینکه بگوییم او آدم پلیدی است می توانیم بگوییم این کار بسیار نادرستی است.

فراموش نکنیم که با قضاوت شخصی کردن به جای ارزش دادن به درستی ها و دوری جستن از نادرستی ها خود را در دام احساسات تند عشق و تنفر از افراد می اندازیم. البته شاید قسمت عشقش همیشه به دیگران آسیب نزند ولی قسمت تنفرش حتما به خود فرد و دیگران آسیب فراوان می زند و سرچشمه ی خشونت ها و تنفرها و افسوس های بسیاری است.ء

زیاده خواهی و آرمان گرایی بی حاصل آفت بزرگ ایرانیان

هر رفتار ایرانی را که ببینید پرتوقعی (آرمان گرایی، حداکثرطلبی، زیاده خواهی) شالوده ی عمده ی آن را تشکیل می دهد.

1. گذشته پرستیم چون گمان می کنیم همچنان باید امپراتوری داری بکنیم و به جای آمریکا خودمان ابرقدرت باشیم و حالا که نیستم گذشته را در آغوش می گیریم و توقع داریم دیگران هم همچنان کنند.

2. اگر خوابزده و رویایی و کمی تا قسمتی ماخولیا هستیم برای این است که گمان می کنیم با شعر و شعار و شیشکی در کردن برای دیگران تا همین ده سال آینده قدرت برتر دنیا می شویم . الکی نیست که بزرگراه امام زمان درست کرده ایم یا پشت سر هم داد می زنیم که «هنر نزد ایرانیان است و بس»!

3. اگر عجولیم برای این است که می خواهیم همه چیز خارج از راه معقولش به ما برسد چون ما خیلی زرنگیم!

4. اگر فکر می کنیم مظلومیم و همه ی دنیا به ما دارد ظلم می کند برای این است که پر توقع و متوهم بار آمده ایم و هیتلر مابانه گمان می کنیم ایرانیان بهترینند و باید بر جهان حکومت کنند حالا که اینطور نیست پس ما مظلوم هستیم و دیگران ظالم.

5. اگر ملتی بدون اعتماد به نفس شده ایم برای این است که همیشه آرمان های دست نیافتنی برایمان چیده اند که هیچگاه عموم مردم به آن نخواهند رسید، حال این آرمان ها می خواهد روحانی باشد یا جسمانی. مثلا احمدی نژاد می خواهد حکومت علی را پیاده کند! و من هم اگر هنگام تنهایی و سرخوردگی سرم را در چاه نکنم و با چاه درد دل نکنم شیعه ی خوبی نیستم!

6. اگر مردم هجوم گر و ناراستی هستیم برای این است که خود را محق بهترین ها می دانیم (دلیلش را خودتان کشف کنید). از نظر ما هر کس زرنگتر باشد و بهتر بتواند سر بقیه را کلاه بگذارد دارای بهره هوشی بالایی است و نه کسی که در آرامش زندگی می کند با هوشمندی راه های درست پیشرفت و رقابت را پیدا می کند. برای همین است که همه ی ما عاشق تئوری توطئه هستیم: خودمان با حداکثر توان همیشه در حال زرنگی بازی هستیم و گمان می کنیم همه هم همین گونه اند. پس به جای صرف وقت برای کارهای مثبت بیشتر وقتمان را برای گارد گرفتن و پاتک زدن و متمرکز شدن روی دیگران خرج می کنیم.

7. اگر کسی وظایفش را در هیچ جا درست انجام نمی دهد برای این است که ما بلد نیستیم مثل آدم کار کنیم یا باید ایثار کنیم یا باید دلقکانه از زیر کار در برویم.

....

(مطمئنم این لیست همچنان ادامه دارد. تنهای شماری را گفتم تا کمی جلوی خودمان را بگیریم.)ء
Blog Widget by LinkWithin