header-photo

چشمه‌ی جنبش سبز و سنگ خارای کودتا: بسی کند و کاوید و کوشش نمود / کز آن سنگ خارا رهی برگشود

آن قدر خاموش ماندیم که بی ندایی‌امان معنی ذلت‌ شده بود. باورمان شده بود که شایسته‌ی احمدی‌نژادیم. کودتای 23 خ. تلنگری بود به خاموشی‌امان وراه‌پیمایی میلیونی 25 خ. آغاز ایرانی تازه. راه سبز امید ده ماهه است. مگو‌های بسیاری را گفته‌ایم و خانه‌ی آسایش سیاه‌اندیشان بسیاری را لرزانده و یا نابود کرده‌ایم. و همچنان کمربسته و استوار بر هدف سرنگونی کودتا پایداریم.

ما هم فرزندان کورش و داریوشیم و هم رزمندگان شکست‌دهنده‌ی عراقیان متجاوز و هم دلیران ایستادگی در برابر کودتاچیان. هم برنده‌‌ و سختیم همانند شمشیر و هم پایدار و شکیباییم چون چشمه‌ی آب. سروده‌ نیرو‌آفرین و پایداری بخش ملک الشعرای بهار تقدیم تمام ایرانیان سبز. آن را برای همگان بفرستید و زمزمه کنید.

چشمه و سنگ
جدا شد یكی چشمه از كوهسار
به ره گشت ناگه به سنگی دچار
به نرمی چنین گفت با سنگ سخت
كرم كرده راهی ده ای نیكبخت
گران سنگ تیره دل سخت سر
زدش سیلی و گفت: دور ای پسر!
نجنبیدم از سیل زورآزمای
كیی تو كه پیش تو جنبم ز جای!
نشد چشمه از پاسخ سنگ، سرد
به كَندن در ا ِستاد و ابرام كرد
بسی كند و كاوید و كوشش نمود
كز آن سنگ خارا رهی بر گشود
ز كوشش به هر چیز خواهی رسید
به هر چیز خواهی كماهی رسید
برو كارگر باش و امیدوار
كه از یاس جز مرگ ناید به بار
گرت پایداری است در كارها
شود سهل پیش تو دشوارها 
-------------------------ما بیشماریم -----------------------
 *دکتـرعلی شـریعتی: در ممکلتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید*
*رسـانه شمایید: این نوشتـه را برای دیگران هم بفرستید.  سبز یعنی استقامت تا بهار*
*«حرف حساب» ف-ی-ل-ت-ر است از دیگران بخواهید از اینجـــــــــــــــــا مشترک شوند*

ایستاده ایم: سبزتر از همیشه، برای کوتاه شدن دست بی لیاقتان و خونریزان کودتاچی از ایران بزرگ


می گویند گاهی یک عکس کار هزاران واژه را می کند ولی این عکس خود صدها واژه را هم با خود دارد و دیگر لازم نیست شرحی بلند بر آن نوشت. همین قدر بسنده می کنم که درخت جنبش سبز در حال ریشه گیری بیشتر است و هر روز استوارتر و سبزتر در برابر تبربدستان کودتاچی می ایستد. ما چون برگان درختان بی شماریم و در تاریخ بلند و روحیه ی زندگی دوست و شاداب ایرانیان ریشه داریم.

این پوستر را برای دیگران هم بفرستید. آن را چاپ کنید و بر دیوار بزنید تا همیشه بدانیم و بدانند که ما ایستاده ایم: سبزتر از همیشه. (کیفیت عکس بسیار بالاست روی آن کلیک کنید تا به اندازه ی بزرگ ببینید و ذخیره کنید)
این پوستر کاری است ستودنی از ایمان نبوی. (در اینجا عکس را با کیفتی بهتر ببینید و ذخیره کنید)

*دکتـرعلی شـریعتی: در ممکلتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید*
*رسـانه شمایید: این نوشتـه را برای دیگران هم بفرستید.  سبز یعنی استقامت تا بهار*
*«حرف حساب» ف-ی-ل-ت-ر است از دیگران بخواهید از اینجـــــــــــــــــا مشترک شوند*

باید مساحت و حضور رنگ سبز را افزایش داد / دانش آموزان مدارس را سبز کنند / عدد هفت عدد جنبش سبز باشد


بی شک ما بیشماریم و قدرت هر نوع حرکت اجتماعی را داریم. هم اکنون رنگ سبز، علامت پیروزی با انگشتان دست، یا حسین میرحسین، سرود یاردبستانی، و عکس شهیدان بخصوص عکس ندا آقا سلطان نمادهای جنبش سبز شده اند طوری که وقتی یک مجری برنامه ی زنده در تلویزیون لباس سبز می پوشد یک تلفن کننده پیوستن او را به جنبش سبز تبریک می گوید و یا هر کس که دستش را به علامت پیروزی بلند می کند انگار جنبش سبز را بزرگ می دارد.

البته بهترین راه اینست که از هر موقعیتی استفاده شود تا رنگ سبز و دیگر نمادهای جنبش گسترش پیدا کنند بخصوص دانش آموزان باید سعی کنند مدارس را سبز کنند. رنگ سبز باعث آزار کودتاچیان است. دوستان سبز نیز پیش نهادهای جدید برای سبز کردن فضای جامعه بدهند. همچنین می شود نمادهای اجتماعی جدیدی هم آفرید که در جامعه پر بسامد باشند و با هر بار استفاده از  آن جنبش سبز به ذهن ها متبادر شود. مثلا پیش نهاد می کنم به این دلیل که تاریخ تولد شیخ شجاع کروبی و سید محمد خاتمی هر دو در ماه هفتم است عدد هفت را که البته همشکل وی انگلیسی (علامت پیروزی) نیز هست به عنوان عدد جنبش اعلام کنیم. به عبارتی گفتن عدد هفت نوعی اعلام صوتی جنبش سبز باشد: یعنی علامت پیروزی.

(ظاهرا در مجلس هم به نشانه ی اعتراض عدد دو می گویند)

رسانه شماییـــــــــــــــــــــــد لطفا این نوشته را برای دیگران هم بفرستید
«حرف حساب» ف.ی.ل.ت.ر است از دیگران بخواهید از  اینجـــا  مشترک شوند. با سپاس

نقش سرود/ همه به پیش ... با یک صدا: جاویــدان ایــران عزیز ما / دانش آموزان با سرود به جنبش سبز بپیوندند


سرودی که یک جمع با هم می خوانند نقش بزرگی در همبستگی، دلیری دادن، هیجان آفرینی و خبررسانی عمومی دارد. نقش سرود در ایجاد هماهنگی مثلا در هنگام کشیدن تور ماهیگیری بزرگ از دریا، یا تمرین دویدن نظامی ها، یا در حال پیمودن راه های طولانی و خسته کننده، و یا هیجان آفرینی توسط هواداران تیم ها در ورزشگاه ها نمونه های شناخته شده اند.

تاکنون نیز در جنبش سبز سرودهای «یار دبستانی»، «ای ایران» و نغمه ی بلند «محمود خائن آواره گردی خاک وطن را ویرانه کردی ...» نقش مهمی در ایجاد هماهنگی و دادن روحیه و اعلام اعتراض با صدای بلند داشته است. روز 13 آبان برای اولین بار دانشجویان دانشگاه تهران سرود «قسم به اسم آزادی» را با صدای بلند خواندند (فیلم زیر) که بی شک باعث همصدا و هم هدف شدن جمع خواننده و حتی شنوندگان می شود. خوب است که کوشندگان سبز نقش سرود را خیلی جدی بگیرند تا بتوانند با خواندن سرود در تجمعات ضمن ایجاد شور و هیجان و دلیری بتوانند صدای اعتراض خود را با صدای بلند به دیگران برسانند. از دیگر خوبی های سرود خوانی عادت دادن مردممان به اعتراض کردن با صدای بلند است. فیلم دوم مربوط به موج سبز و سرود سبز است که انتخابات خوانده شده بود (برای یاد آوری تلاش های سبزمان در دوران پیش از کودتا)

پیش نهاد می کنم دانش آموزان عزیز در زنگ تفریح با خواندن سرود «یار دبستانی» و «ای ایران» صدای اعتراضشان را هر چه بلندتر به گوش کودتاچیان برسانند و باعث ایجاد همبستگی بیشتر جنبش سبز شوند.





رسانه شماییـــــــــــــــــــــــد



«حرف حساب» ف.ی.ل.ت.ر است از دیگران بخواهید از  اینجـــا  مشترک شوند. با سپاس

در پاسخ به شعر علی خامنه ای: این پوستین وارون ای نا "امین" برون آر!

{شعر وارده}
 به استقبال شعری از علی خامنه ای*

این پوستین وارون ای نا "امین" برون آر!

ما سبز و خوش مرامیم، ما را تو می شناسی
چون موج در قیامیم، ما را تو می شناسی

ایرانی ایم و در دل صد افتخار داریم
از نسل رستمانیم، ما را تو می شناسی

با جملگان بگوییم منشور پارسی را
از کورش بزرگیم، ما را تو می شناسی

آیینه ایم و و هرگز جز راستی نگوییم
مشکن مرا که خود را داری تو می شناسی

آتش پرست بهتر تا کیش شب پرستی
آتش بر این سیاهی، ما را تو می شناسی

در شرق و غرب عالم شد راه ما فسانه
ما از تبار سبزیم، ما را تو می شناسی

پندار نیک جوییم، گفتار نیک گوییم
کردار نیک مندیم، ما را تو می شناسی

با این همه نجابت بر ما گلوله بارید
از خطبه ای که دانی، آن را تو می شناسی

ذوبان در جنایت کشتند مردمان را
ای اف بر این ولایت، ما را تو می شناسی؟

راه ندا بسته نیست، گرچه ندایی برفت
ما همگان ندائیم، ما را تو می شناسی

شب تا سحر بخوانیم ترانه موسوی
ما جنگ بی شماریم، ما را تو می شناسی

جعل "علی" نمودی، اسم "ولی" ربودی
نام "امین"* گزیدی؟ او را تو می شناسی؟

این پوستین وارون ای نا "امین" برون آر!
بس کن ره تقلب، خود را تو می شناسی

* امین لقب حضرت محمد رسول الله (ص) می باشد
-------------------------------------------


*شعری از سید علی خامنه ای 

ما خيل بندگانيم ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي

ويرانه‌ئيم و در دل گنجي ز راز داريم
با آنكه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي

با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش
بيگانه با كسانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌ايم و هر چند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم ما را تو مي‌شناسي

از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم ما را تو مي‌شناسي

از ظن خويش هر كس، از ما فسانه‌ها گفت
چون ناي بي‌زبانيم ما را تو مي‌شناسي

در ما صفاي طفلي، نفسرد از هياهو
گلزار بي‌خزانيم ما را تو مي‌شناسي

آئينه‌سان برابر گوئيم هر چه گوئيم
يكرو و يك زبانيم ما را تو مي‌شناسي

خطّ نگه نويسد حال درون ما را
در چشم خود نهانيم ما را تو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم ما را تو مي‌شناسي

با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم كشانيم ما را تو مي‌شناسي

از وادي خموشي راهي به نيكروزي است
ما روز به، از آنيم ما را تو مي‌شناسي

كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم ما را تو مي‌شناسي


کسانی که «حرف حساب» را با فیدخوان می گیرند لطفا نوشته های آن را با ایمیل به دیگران هم برسانند و یا از آن ها بخواهند از 
اینجـا مشترک شوند. با سپاس

چاپ و پخش کاریکاتور/کارتون های جنبش سبز بین مردم



 یکی از توانایی های رسانه ای جنبش سبز که تاکنون بی استفاده مانده کارتون است. به دلایل زیر باید از این پس در قالب شب نامه اقدام به تکثیر گسترده ی کارتون های مربوط به جنبش سبز نیز کرد.

1. نفوذ و بردی که یک کارتون/ کاریکاتور خوب دارد گاهی خیلی بیشتر از یک مقاله است.

2. نیروی فکری خلاقانه و بکر هنرمندان تجسمی سبز (نیک آهنگ، حیدری، نیستانی، ...) هدر نمی رود و در اختیار جامعه بزرگتر ایران قرار می گیرد.

3. چون ارتباط تصویری نیازی به سواد ندارد کارتون می تواند پیام موج سبز را به لایه های مختلف جامعه انتقال دهد.

4. چناچه مخاطبی از موضوع کارتون بی خبر باشد باعث کنج کاوی اش خواهد شد تا بداند کارتون در باره ی چی چیزی است.

5. جاذبه دیداری جنبش سبز افزایش پیدا می کند و هنرمندان بیشتری تشویق می شوند به این جنبش کمک کنند.

6. کارتون به دلیل زبان ویژه اش بهترین رسانه برای شکستن تابوهای دروغین جمهوری اسلامی است. همین شکستن تابوها به مردم دلیری بیشتر برای مقابله با ستمگری می دهد.

7. چون مبنای کارتون ارتباط دیداری است حتی می توان از کارتون های بین المللی مربوط به جنبش هم استفاده کرد.

8. می شود در کنار چاپ کردن یک کارتون متن مختصری هم نوشت که به سبب وجود کارتون امکان این که آن متن نیز خوانده شود بسیار زیاد است. (این روش برای رساندن خبرهای خیلی مهم و حیاتی موثر خواهد بود).

9. در صورت وجود کارتون ها در خانواده ها تمام گروه های سنی (نوجوانان) احتمالا می توانند با آن رابطه برقرار کنند.

10.  به این ترتیب با گسترش کارتون های جنبش سبز کمی جای خالی نبود رسانه  های تصویری پر می شود و راه جدیدی برای رساندن پیام و روشنگری باز شود.

11. به خاطر ویژه بودن رسانه ی کارتون افراد بیشتری دوست دارند آن را به دیگران نشان دهند و به این ترتیب اخبار و پیام های جنبش سبز با سرعت بیشتری منتقل می شود.

12. گاهی می شود چند کارتون را (به شرط مشخص بودن) در یک صفحه  ی (آ چهار) چاپ کرد و در باره چند موضوع آگاهی بخشی کرد.

یادک: فراموش نمی کنیم که رسانه ماییم.

دکتر شریعتی: در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید

کسانی که «حرف حساب» را با فیدخوان می گیرند لطفا نوشته های آن را با ایمیل به دیگران هم برسانند و یا از آن ها بخواهند از اینجـا مشترک شوند. با سپاس

برای تو می نویسم که دستانت را گذاشتی دو طرف صورتم و دود سیگار را فوت کردی توی چشمانم و چششمهایم نمی دید که ببیند و بشناسد صورتت را.. چشمهایم می سوخت ..چشمانم که باز شد، دود رفته بود.. تو هم



{ایمیل واره. ما همه عاشقان سبزیم ... و کسی نمی تواند عاشق را شکست دهد}

برای تو می نویسم که به من لبخند زدی در آن آفتاب داغ... و لبخندت را من از چشمهایت دیدم که دهانت مثل من پوشیده شده بود.. به قصد نا شناس ماندن. و کلامی بینمان نبود.. که در سکوت راه می رفتیم... من و تو .. و هزران نفردیگر .. میلیونها آدم دیگر

برای تو می نویسم که سایه ای بودی آن شب در آن تاریکی پشت بام . روی خانه کوتاه تر جهت صدایت را که دنبال می کردم ..می رسیدم به صدایی که در هوا منفجر می شد.. شبیه آتیش بازی: رنگارنگ، در هوای تهران ..رنگی ..بلند.. “خدای ما بزرگ است”..خدای ما ترکیب ماست.. اجماع این بمب های رنگی که در هوا منفجر می شود..در هوای گرفته تهران . نمی دیدمت.. تاریک ترین نقطه ایستاده بودیم هر دو.. به قصد ناشناس ماندن.. در این آتش بازی رنگارنگ.

برای تو می نویسم.. که دستخطت به من شبیه است .روی دیوارهای شهر .. و از جلوی دیوارهای کوچه سبز خانه خاله که می گذرم ..کلمه هایت را چند باره می خوانم دقیق و با حوصله که میدانم در نوشتنشان شتاب داشتی.. شتابی که نقطه های دیکتاتور را جا انداختی.. من با حوصله می خوانم چند بار تو را تصور می کنم در آن شتاب و ترس و با دستخطی شبیه من.. و شبیه همه ..برای ناشناس ماندن..

برای تو می نویسم که جوابم را امشب بلند فریاد زدی. وقتی که هنوز صدا ها بلند نشده بود و پدر می ترسید که صدای تنهای ما در کوچه بپیچد و ما تنها باشیم وموتوریها از راه برسند و صدای خورد شدن شیشه ها بیاید و عربده های گوش خراش آنها که به قصد ترساندن ما آمده اند . اما تو فریاد زدی صدایت پایان ترس بود ..صدایمان به هم پیچید در آسمان.. و از دوردست تر صدایی گاهی به تو..گاهی به من پیوست و ترتیب الله و اکبرهایمان را به هم همه ای شبیه کرد.. زیاد که می شویم.. صداها به هم ریزید همه همه ای بلند می شود.. همه همه من را و تو را در خودش حل می کند و در آن حل شدگی ..ما ناشناس می مانیم.. ما یکی از همه این صدا های بلندیم .

برای تو می نویسم که نمی توانم ببینمت.. که باید ناشناس بمانیم برای هم.. و برای او که ایستاده است به قصاوت در میان ما سرگردان و نا توان است از تفکیک ما ..که نا توان است از تسخیر این صداها در شب.. در آسمان ..در بزرگی بی سر و ته تهران.

برای تو می نویسم که دستانت را گذاشتی دو طرف صورتم و دود سیگار را فوت کردی توی چشمانم و چششمهایم نمی دید که ببیند و بشناسد صورتت را.. چشمهایم می سوخت ..چشمانم که باز شد، دود رفته بود.. تو هم

برای تو می نویسم که در را باز کردی به روی ما که وحشت زده پله ها را دویده بودیم و صدای خورد شدن در پشت سرمان می آمد.. و در انبوه صورت های وحشت زده که به خانه تو هجوم آورده بود صورت تو گم شد..و من نمی دانستم که تو کدام از مایی که در خانه کوچکت را به روی ما گشودی..

برای تو که رد پای باتوم بر تنت ماندگار شده.. و من نمی شناسمت .. وکبودی را نمی توانم ببینم زیر این همه تن پوش هر روزه.

می خواهم ببینمت دوست ناشناس من.. می خواهم یکی از این شبها پله های خانه را پایین بدوم بیایم خانه ات را پیدا کنم صورتت را ببینم در روشنایی. اسمت را بشنوم با صدای خودت. بگویم برایت که بودنت.. زنده بودنت ..صدایت ..حضورت.. این شهر را برای ابد شهر من می کند.

می خواهم تمام روز از تصور بودنت جایی در این شهر، زنده بودنم را جشن بگیرم.
می خواهم با چشم های بسته جایی ته ذهنم به تو خیره شوم صورتت را توی دفترهای طراحیم ترسیم کنم با آن دو چشم بزرگ و سیاه ..با آن چشمهای ریز روشن .. با آن یگانه نگاه رنجور.. امیدوار ..صبور ..کاغذهایم سیاه می شود از خط خطی ترسیم صورتت .. هزاران صورت تو .. هزاران چشمان تو

برای تو می نویسم که شب هنگام نزدیک های صبح ایستاده بودی آنجا.. تنها تکیه به دیوار آجری و من در آن گیجی بی حد شبهای تهران پنجره ماشین را پایین می آورم که دستم را دراز کنم به سمتت.. با آن دو انگشت کشیده به نشانه پیروزی.. دستانت را بالا بردی به ثانیه ای و آن لبخند روشن. چه ذوقی کرد چشمهایت . چه ذوقی دارد تصویر پیروزی
می خواهم روزها را جلو بزنم تا برسد آن روز بزرگ.." بهار تهران ".. که دستت را به من می دهی.. و صورتت را می بینم و بلند بلند می خندیم به این که چه ساده صلح را پیدا کردیم.. به اینکه "دیدی چه زود گذشت؟.. دیدی تمام شد سیاهی تهران؟.."

برای تو می نویسم ... که ایستاده اند در میانمان ..تماسمان را قطع کرده اند.. که نکند تک جمله کوتاهی از من برسد به تو ..

که از زنده بودنت با خبر شوم ..که نامت را بدانم..که صورتت را ببینم .. که از تنها نبودنمان با خبر بشویم.. که از بیشمار بودنمان با خبر شویم

دستت را می گیرم ..جایی میان خواب هایم بی واسطه..مستقیم..
در گوشت زمزمه می کنم : تو تنها نیستی . ترسهایمان تمام شد..
.. ما تنها نیستیم .... ما ایرانیم.


دستت را میگیرم میان خواب و بیداری دم صبح، بعد از کابوس های شبانه .. باد خنکی لا به لای درخت های باغچه می پیچد.. مرداد ماه تهران ..کسی توی گوشم زمزمه می کند :

دستت را به من بده..
نامت را به من بگو

---------------------------------------------------------------
کسانی که نوشته های حرف حساب را از طریق فید خوان می گیرند لطفا نوشته ها را از طریق ایمیل به دیگران هم برسانند و یا از آن ها بخواهند که مشترک شوند.
http://harfehesaaby.blogspot.com/feeds/posts/default

آواز جعفر قلی در بزرگداشت پر شکوه مایکل جکسون: مایکل جکسون شخصا از او دعوت کرده بود تا ...


در بزرگداشتی که روحانیت و شکوهش بی نظیر بود نوجوان خوش چهره و پر استعداد ایرانی شاهین جعفر قلی که هم اکنون در ویلز بریتانیا زندگی می کند (از پدری ایرانی) با آوازش دوستداران مایکل جکسون را منقلب کرد و تحسین همگان را برانگیخت. شاهین تنها خواننده نوجوان مراسم بود و در میان خوانندگی همچون لایونل ریشی، آشر، مرایا کلی، جنیفر هادسن خواند.

بعد از آواز خواندن او همچنان در صحنه ماند و اورتگا به حضار گفت که دلیل حضور شاهین دعوت ویژه ی خود مایکل جکسون از او برای حضور در اجراهای او در لندن بوده است. شاهین جعفر قلی حدود دو ماه قبل در برنامه ی استعدادهای بریتانیا به دنیا شناسانده شد. او در این مراسم یکی از آهنگ های مایکل جکسون را به زیبایی اجرا کرد. آواز افتخار آمیز شاهین جعفر قلی در این میانه ی تلخ کامی های کودتاگران متقلب و دزد مرحمی است بر دل هایمان و یاد آوری می کند که ما چقدر نیازمند آزادی هستیم تا سرافرازانه در خانواده ی بزرگ جهانی ببالیم.

پی نوشت: با تشکر از علی رضا برای ویدئو در یوتیوب

---------------------------------------------------------------

کسانی که نوشته های حرف حساب را از طریق فید خوان می گیرند لطفا نوشته ها را از طریق ایمیل به دیگران هم برسانند و یا از آن ها بخواهند که مشترک شوند.

شکار فلسفه

کاش این عکس را من گرفته بودم


برگرفته از سایت عصر ایران

نشانه شناسی لوگوهای ستاد خاتمی و میرحسین موسوی

       
بی شک کارهای گرافیکی جوانان و هنرمندان طرفدار خاتمی در قالب موج سوم و یاری نیوز و ستادهای 88 بسیار قوی و دل انگیز بودند و همان نشاط و انگیزه ای را نشان می دادند که حضور خاتمی در انتخابات ایجاد کرده بود. وجه مشخصه ی این لوگوها یا شخصیت خود خاتمی و خنده های دوست داشتنی اوست و یا پر از حرکت قلم و رنگ های براق و روشن است که ایجاد حرکت و جنبش می کند. به عبارتی کشش آنی لوگوهای طرفداران خاتمی بسیار موثر و قوی است.

در مقابل اما لوگوی ستاد میرحسین موسوی هیچ ادعایی در باره ی قدرت انگیزش و نشاط ندارد که به نظرم با وجودی که قرار است باعث به میدان کشیدن جوانان بشود یک کمبود است و شاید بشود در طراحی لوگوی های متفاوت دیگر این کاستی را جبران کرد. اما آنچه که لوگوی ستاد میرحسین دارد که در لوگوهای خاتمی کاملا غایب بود ماندگاری، پیام دار و متفکرانه بودن است. به سخن دیگر، نشان ستاد موسوی بیشتر یک اثر هنری متفکرانه و ماندگار است تا یک لوگوی سیاسی تاریخ مصرف دار.

در لوگوی میرحسین تم اصلی رشد و بالندگی و وابستگی اندام واره ی تمام اجزاست. ریشه ی درخت ایران که از سرخی جوانان و جان باختگانش می گذرد و قامت افراشته است تبدیل به شاخه هایی سبز در زمینه ی پاک و سفید آن شده. این شاخه های سبز البته شباهت به آرم الله جمهوری اسلامی و گل لاله نیز دارند. از سوی دیگر سبزی اصلی تعلق دارد به قسمت بالای نشان که شاخ و برگ های بالنده و رشد کننده درخت ایران را تشکیل می دهد. این سبزی (رشد) به راحتی از مرزهای قراردادی پرچم گذشته که بلند پروازی  و سبزخواهی و سبز جویی (همچنین علایق محیط زیستی) را نشان می دهد. مهمتر آن که در میان این شاخه های سبز پرنده ای سپید  نشسته تا بار دیگر پاکی و صلح دوستی را در میانه ی رشد و بالندگی تاکید کند. از نکات مهم دیگر این است که هیچ کدام از رنگ های سرخ و سفید و سبز با هیچ کادر خطی و قراردادی یی محصور نشده اند و نوعی آزادی حرکت و پذیرش برای آن ها در نظر گرفته شده است. سعی کردم بسیار کوتاه بگویم ولی مطمئنا باریکی های فراوان دیگری نیز گفتنی است. 

عصیان فروغ و سئوال های بی جوابش

سال ها پیش «عصیان» فروغ را خواندم. هوایی تازه بود. لذت بی حسابی بردم از زاویه ی نگاه و ژرفای دید اما دوباره خوانی آن ژرفای فلسفی شعر را بیشتر آشکار کرد. مروری کوتاه می کنم بر شعر. در "به جای مقدمه" رباعی یی از خیام می آورد که به نظرم خلاصه کننده عصیان مدرن فروغ است.

آورد به اضطرارم اول به وجـــود
جز حیرتم از حیات چیزی نفرود 
رفتیم به اکراه و ندانیم چـه بـود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

شعر با این تامل آغاز می شود که لطف ایزد یکتا را در درد های دنیا نمی بیند و ا ز او می خواهد از عرش به فرش بیاید و از لب شعر او درد هستی را بنوشد. بعد به ناخواستگی تولد اشاره می کند: «من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم.» سپس با نگاهی فلسفی تر معترض می شود که «من به دنیا آمدم بی آن که "من" باشم.» آن گاه کودکی و رشد آغاز می شود تا این که به آگاهی می رسد و همان سئوالی را می پرسد که مولانا سده ها پیش پرسیده بود: از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ فروغ می پرسد: «چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم؟»  آنگاه در جستجوی منبع و منشا اندیشیدن در می یابد که: «پای تا سر هیچ هستم، هیچ هستم، هیچ».

اندیشیدن در انسان و زندگی او به آنجا می رساند که خدا را به استثمار "زندگی" و بازیچه کردن انسان محکوم می کند: «می کشیدی خلق را در راه و می خوانی/ آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد ». و وقتی که می بیند او در هر کاری حتی خلقت شیطان دست دارد شعله های عصیان  بیشتر زبانه می کشند: «آفرید خود تو این شیطان ملعون را» و اینکه او را ملازم تمام لذت ها از جمله عشق و جوانی، پای کوبی و رقص، می نوشی و خوش باشی کرده و بعد همه ی آن ها را حرام کرده است! سئوال بی پاسخ این است که «از چه ما را اینچنین بازیچه می سازی؟ » و اینکه چرا خدا فقط می خواهد پتک سرد آهنین باشد.

تلخی بعدی این است که شیطان نیز همانند انسان از این جبر سرنوشت نفرت انگیزی که خدا برایش تعریف کرده گریزان است و می گوید: «تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیز است.» خلاصه آن که شیطان با استیصال و شرمندگی به مریدانش می گوید که چون خدا قصد پر کردن دوزخ را دارد و بر آن قسم خورده گناهی بر آن ها نیست چون «ما نه "ما" هستیم تا بر ما گنه باشد.»  بعد شاعر باز می پرسد اکنون که ما "عروسک" هایی بیش در دستان بازی خدا نیستیم جهنم سوزانش برای چیست؟  و آن قدر پیش می رود که در ترازوی داوری خدا "ریا" می بیند چونکه:

سال ها، ما آدمـــک ها، بنــدگــان تـو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقـصیـدیـم
عاقبت هم زآتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل! تو را هم خوب فهمیدیــم

داستان بهشت خدا نیز بهترنیست. بهشتش نسیه ای است تا نقد را از دست بندگانش برباید.

از چه می گویی حرامست این می گلگون
 در بهشتـت جـوی ها از مـی روان بـاشـد
هــدیــه ی پرهیـــزکاران! عاقبــت آن جــا
حــــوری یی، از حــوریان آسمان باشـــد

و سئوال می کند که چرا رنگ فریب و افسانه به نسیه زده ای و انسان ها را از لذت نقد محروم کرده ای و آن چه را که اینجا گناه می نامی آن جا نام دیگری بر آن گذاشته ای؟ و شعر را پایان می دهد با محکوم کردن خدا به خودپرستی و گرم بازی خویش  بودن. شعر را بخوانید حتی شده برای یک بار.

ضبط مشترک کریس دی برگ و گروه آریان به پایان رسید

صبح امروز کریس دی برگ با حضور در برنامه ی صبحانه ی بی بی سی از سفر سه روزه ی خود به ایران برای اجرای مشترک با گروه آریان خبر داد. او اعلام کرد که از حساسیت های سیاسی آگاه است و این کار مشترک که اولین اجرای مشترک یک گروه ایرانی (داخل ایران) و یک گروه غربی است برای او مهم است. این خبر را می توان در سایت رسمی کریس دی برگ نیز با ا ین محتوا خواند:ء

کریس اخیرا اجرای {مشترک} با «گروه آریان» را به انجام رسانده است. این ترانه ی مشترک که به هر دو زبان فارسی و انگلیسی است بخشی از آلبوم جدید گروه آریان است که در پاییز امسال بیرون خواهد آمد. این پروژه هیجان انگیز اولین همکاری بین یک گروه هنرمند ایرانی و غربی است. ء
از گفتنی های جالب دیگر کریس دی برگ این بود که ترانه ی «بانوی سرخ پوش» پر آوازه ترین ترانه ی او و به نوعی امضای ترانه خوانی اوست. او گفت گرچه در اجراهای زنده این ترانه را اجرا می کند ولی گاهی به احترام کسانی که اجرای اصلی (1986) را دوست دارند اجرای اصلی را هم جداگانه پخش می کنند.

به سایت رسمی گروه آریان هم رفتم ولی جز یک فلش که مجموعه ای از عکس های مشترک آن هاست هیچ اطلاعات دیگری نبود. عکس بعضی از آن عکس ها را اینجا می بینید.ء

یک مشت تیتر زلال: انتخاب شما چیست؟


ء1. چند روز پیش عکس بالا را به تیتر آزمایی کاربران بالاترین گذاشتم. ابتدا قصدم دیدن تنوع تیترها بود ولی وقتی پیش نهاد های مختلف رسید گوناگونی نگاه ها هم احترامم را به انتخاب های شخصی افراد بیشتر کرد و هم بیشتر از قبل باور کردم که قضاوت درست یا غلط کردن (سیاه و سفیدی) چه مقدار بیهوده و حتی غیر انسانی است. هر کسی حق دارد هر گونه که دوست دارد عکس، پدیده، متن، آهنگ و ... را ببیند، بشنود، تفسیر و تعبیر کند و آن گونه که می پسندد آن را به دیگران بشناساند. گرچه قصد اولم تیتر آزمایی بود ولی شادی و هیجان امروزم ناشی از دیدن گوناگونی نگاه های محترم افراد است. امیدم این است که دیگران هم در این شادی و هیجان سهیم شوند.

2. از نگاه بالاترینانه هم تجربه ی جالبی بود. بعضی بدرستی اشاره کرده بودند که تیتر همچون یک الهام با اجبار و سفارش خلق نمی شود. گاهی آدم احساس خاصی ندارد و یا مغزش بدرستی ترغیب نشده است. بعضی هم برعکس حسابی سر شوق آمده بودند و عکس را ازدیدگاه های مختلف نگاه کرده بودند و برایش تیترهای مختلفی پیش نهاد کرده بودند. با نگاهی به تیترها می بینید چگونه یک عکس می تواند نگاه های گوناگون فلسفی، تفریحی، سیاسی، دینی، دیداری، روانشناسی، و ... را برملا کند و این هم هیجان انگیز است، هم تفریح است، و هم آموختنی و تامل کردنی است. گفتنی ها بسیار است که امیدوارم شما هم تجربه ی خودتان را از این آزمایش درمیان بگذارید. لذت این تجربه از لطف شما بود. ممنون:»

3. پیش نهاد می کنم دوستان دیگری هم که وبلاگ دارند به انتخاب خود موردی را به آزمایش و تمرین تیتر آزمایی بگذارند. گمانم به این ترتیب هم نگاه ها به تیتر زدن حرفه ای تر می شود و هم احترام همه ی ما به گوناگونی بیشتر می شود، همه انتخاب آن ها برجسته می شود و آخر اینکه یک فعالیت جمعی جدید تمرین می شود. و البته حتما با نوآوری های دیگر خوبی های دیگری هم بدست می آید. یک نوع بازی وبلاگی-بالاترینی :»)

4. بعضی از دوستان پیش نهاد های متعددی فرستاده بودند که ترجیح دادم هر کدام را به عنوان گزینه ی جدا به رای گیری بگذارم. لطفا به پایین صفحه (بعد از بخش نظرات) بروید و عنوان های برتر خود را برگزینید. محدودیتی در تعداد انتخاب ها نیست هر کس به سلیقه ی خود بهترین ها را برگزیند.

5. چون نتوانستم تصمیم بگیرم که آیا باید پس از مشخص شدن نتایج نام همه ی پیش نهاد کنندگان را اعلام کنم یا نه لطفا در نظر سنجی دوم هم که در زیر نظر سنجی اول قرار دارد شرکت کنید.
در عین حال حتی اگر رای بر این شد که نام همه و پیش نهادهایشان اعلام شود، باز کسی به هر دلیلی ترجیح می دهد نامش اعلام نشود لطفا حتما اطلاع دهید.

6. از تمام کسانی شرکت کردند صمیمانه سپاسگذاری می کنم. شادی اتان افزون و کامتان همیشه شیرین باد. کاستی های احتمالی را ببخشید. یک مشت سپاس زلال تقدیمتان باد. :» و اما تیترهای شما خوبان به ترتیب الفبا (اولین کلمه ی تیتر پیش نهادی) از این قرار است. ء

1. آب در مشت و ما هنوز تشنه لبیم!!

2. آب را گل نکنیم؛ شاید این آب روان کاخ رویایی مان را به کف آرد...

3. آی كيو پايين: نوش جان! همين تازه صرف شد!

4. از دريچه‌ی دستان

5. اصلاح طلبانه: مشتی آب به از رشك به دريا!

6. بپا دستت در نره، که اگه در بره دنیا رو سرت خراب میشه

7. بهشت

8. توشه ی اندك از دنيای فانی

9. توهمی-اسلامی-فتنه ای: توهين مجدد به اسلام! مونتاژ عكس مسجد بر آب لجن مرداب

10. جام جهان بین در کف دست

11. جرعه ای از رویا

12. جوادی: يه عكس واقعاً خوشگل، مثبت بدين كه همه ببينن

13. چشم دل باز کن که جان بینی *** آنچه نا دیدنیست آن بینی

14. در پیاله عکس "رخ" یار دیده ایم ... و در آب "معبد" یار

15. دنیا در دستان من است

16. دنیای بزرگ تو در دستان کوچک من

17. دین در آن پیدا

18. رندانه: لطفا برای اين عكس يك تيتر انتخاب كنيد!

19. رویای به وسعت یک کف دست!

20. رویای فتوشاپی

21. زبان‌مدار: فتوكليسآب

22. زلال خیال

23. سراب قدرت

24. ضد مذهبی: سرابی كه در تصور آب افت

25. طنز: آقا عكست رو بنداز، دستم خسته شد

26. عرش آناهیتا، زیبا اما ناپایدار! (آناهیتا= الهه آب)

27. عشقی: می خوام از دست تو آيينه بسازم

28. فيزيكی: آينه‌ای محدب در مشت!

29. کاخ آرزوهایت در دستهای من

30. كيهانی: سر كاخ ستم را می شود زير آب كرد

31. گنداب در دست تو زلال می شود

32. مذهبی: قنات زلال ايمان در قنوت تشنه دستان

33. مذهبی: قنوتی برای باران

34. مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

35. من لب تشنه به آب جوی رفتم ... باور ندارم آنچه دیدم میان آبی

36. مناره های واژگون

37. نیاز

38. نیایش

39. وقتی دنیا را در دستهایمان ببینیم

40. هركه نقش خويشتن بيند در آب، برزگر باران و گازر آفتاب

41. همه دارائیم تقدیم تو باد

42. یک جرعه آرزو

43. یک شاهکار عکاسی::بخشنده که باشی آسمان در دست های توست

44. یک قلپ قصر سلطنتی بنوشید

45. یــک مشت قصر رویایی

46. یک مشت نقش خیال

Brfxxccxxmnpcccclllmmnprxvclmnckssqlbb11116

نه مشغول بازی با کیبورد نیستم. دیروز به اندازه ی کافی در موزه ی تیت لندن از خلاقیت های هنری! شگفت زده شده بودم که امروز برخوردم به خبری از یک زوج فوق هنرمند سوئدی که انتخاب کرده اند اسم پسرشان را «البین» بگذارند ولی عجیب است که دیکته ای 43 حرفی برای آن انتخاب کرده اند و ادعا می کنند که این نام «خلق هنری اکسپرسیونستی» است. البته دادگاه سوئد از این انتخاب ناراضی بود و پدر و مادر را 5000 هزار کرون جریمه کرد. در اولین پاسپورت این آقا پسر به جای نام عبارتی نوشته اند که به معنای «پسر کوچولوی بی نام» می باشد.

راستش با وجودی که از بخش هایی که از موزه ی تیت دیدم خوشم نیامد ولی به هرحال هنرمندان حق دارند کار خودشان را بکنند ولی استفاده از کودکان برای بیان هنری عجبیب چندان منصفانه به نظر نمی رسید. آیا نمی شود بحث کودک آزاری را مطرح کرد؟

پی نوشت و توضیح: دوستی توضیح داده که نوشته بالا اطلاعات اشتباه داده است. حرف ایشان تا حدودی درست است ولی واقعیت این است که نگاه من بیشتر متوجه قسمت هنر مدرن قضیه بود و لینک هم داده بودم تا دوستان خودشان مراجعه کنند. به هر حال
به طور خلاصه داستان این است: این پدر و مادر برای بچه اشان تا پنج سالگی اسم نمی گذارند بعد دادگاه احظارشان می کند و 5000 کرون جریمه اشان می کند و آن ها این اسم 43 حرفی را پیش نهاد می کنند که باز هم دادگاه نمی پذیرد و جریمه همچنان باقی می ماند.

آخ چه خوشگلی!

من خودم قربونت بشم ناز من؛
گور بابای همشون با من!ء

مسخره ها!

بگذارید پیاده شوم بابا مسخره اش را در آورده اید! هر کاری می کنی باید مراقب باشی که یا حضرت باری را نرنجانی و یا عمه تاری را نترسانی!ء

عنوان نویسی یا عشق در نگاه اول

وقتی متنی را می خوانیم، به نقاشی یا عکسی نگاه می کنیم و یا حتی منظره ای می بینیم و می خواهیم تیتری برای آن انتخاب می کنیم می کوشیم آن عنوان به بهترین بیان گویای فهم ما از آن موضوع باشد. گاهی نیز به عمد عنوانی انتخاب می کنیم تا توجه مخاطبمان را به بخش خاصی از موضوع هدایت کنیم و یا حتی روایتی دیگر گون (انتقادی، طنز، هنری، متضاد و ...) از اثر ارائه دهیم. امکانات زیادی برای تعریف عنوان وجود دارد اما واقعیت مشترک همه این ها این است که تیتر به مقدار زیادی نوعی تفسیر ذهنی و یا هدایت عمدی است که به نگاه و یا هدف فرد مربوط می شود.

اغراق نیست اگر بگوییم سرخط یا همان تیتر در دنیای رسانه ها مهمترین کار است. تیتر می تواند مس را طلا نشان دهد و یا طلا را تا حد مس نزول دهد. تیتر یک نوع بازی ذهنی است با مخاطب که اگر به خوبی انجام شود رابطه ی بین اثر و مخاطب را تضمین می کند. تیتر می تواند گویا و یا مبهم باشد. ولی اگر یک عنوان آنقدر گویا باشد که لذت کشف و درگیری مخاطب با اثر را از او بگیرد (به عبارتی به شعور او بی توجهی کند) بی اثر و ناخوب می شود. همچنین اگر آن قدر مبهم باشد که مخاطب را در گیجی تمام رها کند باز از رسیدن به مقصد دور می ماند.

خلاصه آن که تیتر نه باید کاملا عریان باشد و نه کاملا پوشیده. تیتر باید عشوه گری کند: هم دل ببرد و هم روی ببندد. گاهی نیز شاید به مغازله ای کوتاه راضی شود. و یا حتی می توان دید تیترهایی که یکسره با مخاطب نرد عشق می بازند و چونان چشمانی سحار چنان مخاطب را در خویش اسیر نگاه می دارند که دیگر نه امکان و نه حاجتی به بیشتر و پیشتر رفتن می ماند.

تا بعد ...

نکته: از صدها نکته چند گفتم که از نگفتن شاید بهتر باشد. بهتر گویان دریغ نکنند.ء

قیصر امین پور: دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر رفت. قیصر بی سرو صدا رفت. خاصیتش این بود: کار می کرد بی سرو صدا. او تنها کسی بود که موفق شده بود با درجه ممتازی (20) از محمد رضا شفیعی کدکنی دکتری ادبیات فارسی بگیرد. چند بار تغییر رشته داده بود تا بالاخره با ایستگاه ادبیات رسیده بود. او بسیار گرم و افتاده بود ولی با ادای فروتنی در آوردن افتادگی را آلوده نمی کرد. شعرهایش بیشتر دیده ها و تجربه هایش بود (خیال پردازی بی تجربه نمی کرد) چه شعرهای جنگش و چه شعرهای عشقش و یا شعرهای اندوهش.

یک گفته اش را بیش از هر چیزی به خاطر دارم چیزی که بیشتر از شعر و شاعری است. نکته ای که هر روزه به کارمان می آید و زیبنده است که اگر کسی این را وقتی یاد آورد یاد قیصر امین پور فقید و بزرگ بیافتد:

صحبت از شعر بود و قواعد شعر و وزن و قافیه و ردیف که درست کردنشان کنار هم چقدر سخت است. صحبتش این بود که اگر کسی به این قواعد خو کند دیگر برایش آسان خواهد شد و چه بسا همان چیزهایی که روزی دست و پا گیر بودند اتفاقا راهگشا شوند و باعث خلاقیت و زایش. مثالی که می زد همان است که همیشه در ذهنم مانده است. می گفت یادتان می آید کوچک که بودیم و تازه می خواستیم نوشتن را یاد بگیریم باید روی خط می نوشتیم و چقدر این خط ها را ناسزا می گفتیم چون باعث می شدند خط های کج و و معوج ما ناهموار به نظر برسد و صد آفرین نگیریم؟ آنقدر کج و معوج نوشتیم و از دست این خط های راست مزاحم عصبانی شدیم تا بالاخره یاد گرفتیم که روی خط بنویسیم. طرفه آن که بعد از اینکه یاد گرفتیم روی خط بنویسیم حالا که سال ها از آن خردسالی گذشته است چنان به آن خط ها خو کرده ایم که جز بر روی خط نمی توانیم بنویسیم و اگر آن خط ها نباشند کج و معوج می نویسیم!


شعرش نیز همین گونه بود مثال های درون شعرش نیز به سرعت با تجربه هایمان رابطه برقرار می کنند گرچه زاییده ی خیالی قوی و تخیلی شاعرانه اند. او همچنین به خوبی توانست واژه ها و عبارت های کوچه خیابانی و ظاهرا غیر شاعرانه را اکسیر شعر و ادب بزند و در شعر استفاده کند. مثلا واژها و ترکیب های «سراپا، لب پنجره، داغ دیدن، گرده، گواهی خواستن، نشمردن، عمری به سر بردن» همه واژه ی بسیار صمیمی کوچه و خیابان است که سر از غزلی در آورده اند ماندگار و نامیرا. به مدد این غزل و غزل های اینچنین زندگی روزمره امان قدر و قیمت شاهانه تری یافته است. گرچه امروز همه از نبودنش سرپا زرد و پژمرده شده ایم و چو گلدان خالی لب پنجره/ پر از خاطرات ترک خورده ایم.

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم

زنده یاد قیصر امین پور

شهرام ناظری الهه را به عنوان بزرگ زن آواز معرفی کرد

شب گذشته 15 اکتبر 2007 شهرام ناظری در تالار باربیکن لندن اجرای «شور مولانا» به دوستداران ایرانی و غیر ایرانی موسیقی و علاقه مندان به مولانا بلخی/رومی تقدیم کرد. فعلا به افت و خیز های جلسه و لحظات پرشور و بیاد ماندنی اش کاری ندارم ولی آنچه در همان ابتدا همگان را به تشویق واداشت و احساسات حاضران را برانگیخت اقدام تحسین برانگیز شهرام ناظری در گرامیداشت یاد الهه خواننده فقید ایرانی است. فایل صوتی آن را کوتاه کرده ام در حد یک دقیقه. ببخشید اگر کیفیت پایین است. سرفه ی دیگران هم از عهده من خارج بود! :»)

شهرام ناظری بعد از سپاسگزاری های مرسوم گفت:
می خواستم یک یادی از یکی از آوازه خوان های بزرگ ایران که از دستش دادیم و در این شهر {لندن} زندگی می کرده هنردمند بزرگ الهه یاد بکنم {دست زدن حضار} و بگم که ایشون در کار آواز یک خانم منحصر به فردی بودند برای اینکه ایشون فقط به سبک خودش می خوند و تقلید نمی کرد و این یک موضعیه که نصیب هر خواننده ای نمی شه در جهان که خودش رو پیدا کنه. به هر حال خواستم یک یادی از این بزرگ زن بکنم ...ء
برای شنیدن فایل صوتی اینجا کلیک کنید. دقت کنید که فایل صوتی است و می توانید آن را دانلود هم بکنید.ء

------------------------------
لطفا یک نفر بگوید چگونه فایل صوتی را کم حجم بکنم و کجا بهتر است آپلود بکنم و چطوری فایل ویدئویی را کم حجم کنم برای اپلود کردن. ء

ایران: هم پس رفت ارزش ها و اصول ها و هم تعطیلی دمکراسی و آزادی!

زمانی شاعران جرات می کردند که بگویند مولا ویلا نداشت و معاویه کاخ داشت ولی به مدد پیشرفت دمکراسی در ایران حالا حرف های 15 سال پیش را باید دوباره نشخار کنیم از بس که قحطی آزادی و شجاعت است و از بس که ارزش ها دستمالی و غیب شده اند و خرافه و دروغ و ریا و فریب و شعار و هاله فروان شده اند. شعر زیر که گمانم اولین بار در روزنامه ی اطلاعات چاپ شد سروده ی علیرضا قزوه است. بعدها این شعر شد شناسنامه ی علیرضا قزوه.ء

گفتم: چیزی بخوان
گفت : شرمنده ام .
يک سال است چيزي نگفته ام
گفتم : براي عاطفه اي که در ما مرده است .
رحم الله لمن يقرا الفاتحه مع الصلوات !!؟
امسال شعرها چنگي به دل نزد .
رباعي ها مثل هم بود .
بعضي خودشان را کشف کردند .
بعضي خودشان را باور کردند .
بعضي خودشان را گم کردند .
و بعضي در مصاحبه هايشان خود کشي کردند !؟
شاعران پروازي
هتل بازي
آدم هاي از خود راضي
دکه هاي سکه سازي
اصلا مردم حق دارند کاسه انوري را بر سرتان خورد کنند .
کارمندان هنر فقط گزارش کار پر مي کنند .
وقتي تابوت عاطفه بر زمين مانده بود
جمعي به جيغ بنفش مي انديشيدند
وبراي کشف زوزه صورتي
هفت مرتبه اليوت و اکتاويوپاز را ورق مي زدند .
چقدر وقت ما آدامسهاي بادکنکي شد !؟
بعضي شعرهايشان را
به مينا و آيدا و سوزي تقديم مي کردند .
احمق تر ها براي گرفتن نوبل - به شبکه هاي بي بي سي و واشنگتن دخيل مي بستند .
امروز هم بينش هنرمندان از سقف تالارها بالاتر نمي رود .
بهار براي مردم آواز مي خواند .
خدا براي مردم نقاشي مي کشد .
نقاشها فکر مي کنند زندگي يعني فتح قله پيکاسو !؟
خطاطها براي خدا خط و نشان مي کشند !؟
قصه نويسهاي شنگول
در زمستان هم حبه انگور مي خورند !؟
شاعران را ميل جاودانه شدن کور کرده است
شاپور خان اما عاشق فيلم هاي سرخپوستي ست
و اين را از افتخاراتش مي داند
که در آمريکا همبرگر را درست تلفظ مي کرده است !!؟
به خانه برمي گردم
تلويزيون دعاي نامها و نشانه ها دارد !!؟
بعضي اوقات خاموشي هم چيز بدي نيست !؟
امسال به ساعتهاي کاسيو اعتماد کرديم
و نماز صبحمان قضا شد .
امسال متولي هاي امام زاده و مسجد
با هم مسابقه گذاشتند
و همه
از رساله امام يک جور سوال دادند .
شرکت هاي ثبت نشده
سياست بازان لرد مستضعف
جيب برهاي با جواز
غولهاي پوشيده در لباس مذاهب
خجالت هم چيز نايابي است !!؟؟
باند ارتشا
باند زنا
اصلا گور پدر مال دنيا رياضت کش به ويلايي بسازد !!!؟؟؟
باري هر چه مي کشيم
از دست مرغ و بنز و ويلاست .
ما هر چه مي کشيم از اينهاست .
اصلا با اين طرح چطوريد ؟
جان دادن از ما - طرح اقتصادي از شما ؟؟!!؟
بيا به آفتابي نهج البلاغه برگرديم .
مولا ویلا نداشت .
معاویه کاخ سبز داشت
پیامبر سنگ به شکمش می بست .
امام سیب زمینی می خورد
البته به شما توهین نشود .
بعضی برای جنگ شعار میدهند
و خودشان از جاده شمال به جبهه می روند ؟!؟
اردوگاه های فلسطینی را نگاه کن
ابوالفضل با مشک تشنه بر می گردد - صدای گریه رقیه را می شنوی ؟
راستی یاد شهیدان بیت المقدس بخیر
جهان آرا که بود ؟ حاج همت که بود ؟
حاج عباس از مال دنیا یک قران جیبی داشت
شهید خرازی
شهید نوری
شهیدان گمنام
بی یادنامه
بی سنگ قبر .
عاصمی پودر شد .
یوسف نوشته بود : خدایا یوسف هم شهید شد
اورا بیامرز.
اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند :
پر کاهی تقدیم به آستان الهی !؟
امسال هیچ شاعری با حلق اسماعیل همصدا نشد
راستی شماره قطعه شهدا چند بود ؟؟!
مادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد
و همیشه ابوالفضل به دادش می رسد .
او برای شهیدان اشک می ریزد
حلوا می پزد
و به ما یاد می دهد که چگونه شبهای جمعه
با چها رقاشق حلوای نذری سیر شویم !؟
او قبر شهیدان را با دست می شوید .
او نمی داند کادیلاک چه جانوریست
و داخل هواپیما چه شکلی است
اما خوب می داند
که شمشیر امام حسین از طلا نبوده است .
و امام زمان در جزیره خضرا نیست .
او قلبش برای انقلاب می تپد
و هر شب دعا می کند که پیروزی با امام باشد .
و آقا بيايد .
والسلام.ء
Blog Widget by LinkWithin