header-photo

خرد جمعی اشتباه نمی کند و بر باهوش ترین فرد یا افراد همان گروه برتری دارد

 سال 2004  خرد توده ها: چرا خرد جمعیت از خرد کم شمار خردمندتر است و چگونه خرد جمعی جامعه، اقتصاد و ملیت ها را شکل می دهد منتشر شد. جیمز سوروویکی در این کتاب با بررسی آماری موقعیت های حقیقی کوشیده نشان دهد که خرد جمعی حتی اگر متخصص هم نباشد دقیق می اندیشد و به نتایج درست می رسد. 


وی سه گونه خرد جمعی باز می شناسد: 
1.شناخت: تفکر و پردازش داده ها
2. هماهنگی: همچون هماهنگی رفتاری یی که در یک پیاده روی شلوغ بین پیاده روندگان وجود دارد و از برخورد آن ها با یکدیگر جلوگیری می کند
3. همکاری: شکل گیری شبکه های اعتماد متقابل بدون وجود مرکزی برای هدایت و یا مهار مستقیم رفتار افراد (به ویژه در باره ی بازار آزاد)


اجزای مورد نیاز خرد جمعی از نظر او عبارتند از: 
1. گوناگونی دیدگاه ها: تفسیرهای (هر چند غریب) تک تک افراد از داده های شناخته شده
2. استقلال: اینکه دیدگاه هر فرد با دیدگاه اطرافیانش شکل نگیرد
3. تمرکز زدایی: افراد بتوانند از دانش محلی خود سود برده و دارای تخصص شوند
4. گردآوری: وجود سازوکاری که قضاوت های شخصی را به تصمیم جمعی تبدیل کند

(نوشته های بالا از ویکیپیدیا برگردانده ام (اینجا) ولی برگردان پایین (ازهمین کتاب) را از طریق ایمیل یکی از دوستان دریافتم که کوتاه شده ی بخش اول آن را می گذارم)
در یک روز پاییزی در سال ١٩٠۶ دانشمند انگلیسی «فرانسیس گالتون» به بازار احشام شهرش پلیموث رفت.  وی که در عین حال پسرخاله‌ی داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی، مشخصه‌های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه‌ی مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره‌ی جامعه هستند.
آن روز او به جائی رسید که در آن مسابقه‌ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ۶ پنس می‌پرداخت و ورقه‌ای مهر شده را تحویل می‌گرفت. در آن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می‌نوشت. نزدیک‌ترین تخمین به واقعیت برنده‌ی مسابقه بود و جوائزی به صاحب آن تعلق می‌گرفت.
۸۰۰ نفر در مسابقه شرکت کردند. افراد از همه تیپ و طبقه‌ای بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک‌ترین نظر را به واقعیت می‌داد تا کشاورز و مردم عامی بی‌تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله ای که بعدا در مجله‌ی علمی «طبیعت» منتشر كرد به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب‌دوانی، بدون کم‌ترین دانشی در موردِ اسب‌ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده‌هایی از دوستان، روزنامه‌ها و این طرف و آن طرف بر روی اسب‌ها شرط می‌بستند. او هم‌چنین با مقایسه‌ی این وضعیت با دموکراسی نوشت همان قدر که افراد درکی از وزن گاو نر داشتند به همان میزان نیز وقتی در انتخابات شرکت می‌کنند تا سرنوشت سیاسی کشور را رقم بزنند از اوضاع مملکت و مسائل مربوط به آن مطلعند.
اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که میان‌گینِ نظر افراد چیست؟ او می‌خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریات‌شان با هم جمع شده و معدل گرفته می‌شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل كرد. پس از این که مسابقه به انتها رسید و جوایز پرداخت شد، ورقه‌هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسؤولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را بر روی آنان انجام دهد.
مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه‌ی یک سری منحنی آماری دست به محاسبه‌ی میان‌گینِ نظرات زد. او می‌خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ‌ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع اکثریت قاطع را تشکیل می‌دادند.
میانگینِ نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می‌کرد. تخمینِ جمع بسیار به واقعیت نزدیك بود. گالتون نوشت نتایج نشان می‌دهد که قضاوت‌های جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیش‌تری نسبت به آن‌چه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می‌توانست گفته باشد.

(اینکه در چه مواردی خرد جمعی یا شکل نمی گیرد و یا درست عمل نمی کند و ادامه ی بررسی موارد حقیقی را در بخش دوم فردا بخوانید)ء

فراموش نکنید که:
رسانه شماییــــــــــــــد: لطفا  این نوشته  را برای دیگران هم بفرستید
سبــــــز یعنــــی استقـــــــــــــــــــامت تا بهــــــــــــــــــــــــــــار
حرف حساب ف-ی-ل-ت-ر است از دیگران بخواهید از اینجـا مشترک شوند

چگونه راه های جدید و نو آورانه برای جنبش سبز پیدا کنیم؟

1. بی هدف فکر نکنید. بکوشید فکر کردنتان برای پیدا کردن جواب به یک سئوال مشخص باشد (مثلا چگونه می توانم حراست اداره را از ایجاد رعب و وحشت باز دارم؟). سپس در جایی ساکت قلم و کاغذ دست بگیرید و احتمالات مختلف را بررسی کنید.

2. هر راه پیش پا افتاده و یا ظاهرا غیر ممکن را بررسی کنید. گاهی ساده ترین کارها و یا سخت ترین آن ها را کودتاچیان پیش بینی نمی کنند. (مثلا ریختن چسب قطره ای در قفل جاهایی که هدف شماست و یا ...)

3. اگر به صورت گروهی کار می کنید جلساتی را با سئوال مشخص تشکیل دهید و در باره ی آن هم اندیشی کنید. سعی کنید از موضوع منحرف نشوید و هدفتان را فقط پیدا کردن راه حلی برای حل مشکل قرار دهید.

4. اگر در محیطی که هستید با مشکل خاصی مواجه هستید و خودتان راه حلی برایش ندارید آن را با دوستانتان (واقعی و مجازی) در میان بگذارید و تقاضای هم اندیشی و کمک فکری کنید.

5. شجاعانه و خطرپذیرانه فکر کنید ولی بعد از پیدا کردن راه حل خردمندانه و زیرکانه برای کم کردن خطر راه های تازه بیاندیشید. اگر از ابتدا با ترس و نگرانی فکر کنید راه جدیدی به ذهنتان نمی رسد.

6. خود را جای حریف بگذارید و بکوشید تجسم کنید از چه چیزهایی وحشت دارد و یا با چه چیزهایی ذهنش منحرف می شود و گول می خورد. حریف را خوب بشناسید.

7. صورت مسئله را بدون جزییاتی که شما از آن با خبر هستید برای دیگران بگویید و بخواهید آن ها از دیدگاه خود راه حل ارائه بدهند. حتما شگفت زده خواهید شد که چرا بعضی از آن راه ها به ذهن شما نرسیده بود.

8. همیشه دنبال پیدا کردن راهی برای انجام کارهای خیلی بزرگ نباشید. کارهای کوچک اما شدنی ارزش بیشتری از کارهای بزرگ و ناشدنی دارند.

9. یک مشکل بزرگ را به مشکلات کوچک تر تقسیم کنید و جداگانه برای هر یک راه حل پیدا کنید. مثلا نگویید چکار کنم که همه ی بچه های پایگاه بسیج با این پایگاه همکاری نکنند. تعداد کمی از آن ها (حتی فقط یک نفر) را هدف قرار دهید و در باره ی آن بیاندیشید.

10. هنگام فکر کردن سعی کنید از قید و بند قوانین و مقرارت معمول خود را رها کنید وغیر معمول باشید. بعدا فرصت پالایش راه حل ها را خواهید داشت.

سبز و نو آورانه بیاندیشید و این این نوشته را برای دیگران هم بفرستید.
25 عکس های زیر هم تقدیم به ذهن های خلاق و سبزاندیشتان. عکس اولی مربوط است به 25 شرکتی که در سطح دنیا نوآورترینند. (روی عکس ها کلیک کنید تا آن ها را در اندازه ی بزرگتر ببینید).


























رسانه شماییـــــــــــــــــــــــد لطفا این نوشته را برای دیگران هم بفرستید
«حرف حساب» ف.ی.ل.ت.ر است از دیگران بخواهید از  اینجـــا  مشترک شوند. با سپاس

خطاب به آیت الله سیستانی و دیگر علما: اگر این اسلام است ما به اسلامتان کافریم

بارها دیده ایم که علما با شنیدن اخبار چچن و بوسنی و غزه و عراق و افغانستان و یا لبنان بلافاصله اعلامیه صادر می کنند و فارغ از بعد مسافت و یا سنی و شیعه بودن قربانیان، قاتلان را محکوم و با قربانیان و بازماندگانشان اعلام هم دردی می کنند. بارها دیده ایم وقتی رای مسلمانان نادیده گرفته می شود (در غزه و الجزایر) باز علما ساکت نمی شینند و اعلام موضع می کنند. بارها دیده ایم اگر یک محجبه را به فلان دانشگاه اروپایی راه ندهند علما  وا اسلاما گویان این حرکت ها را محکوم می کنند. اکنون آیا این همه تقلب و دزدی و دروغ و سرکوب و ظلم و خونریزی را در کشور خود نمی بینند؟ آیا این همه جنایت و خدعه برای موضع گیری و محکوم کردن و فتوا دادن کافی نیست؟

آقایان علما اگر اسلامی که شما علمای آن هستید همان است که با سکوت خود جانب قاتلان و متقلبان را گرفته اید ما  به اسلامتان کافریم. بد هم نمی گوییم که ما از نیاکان زردشتی آموخته ایم: پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک. اما بدانید که این روزها روزهای آزمایش و شناخت است. هر  ساعت و هر دقیقه ای که می گذرد مردم شفاف تر دین و مدعیانش را می شناسد و کارنامه ی 30 ساله ی مدعیان راستی و درستی را باز نویسی می کند و در دفتر تاریخ ثبت می کند.



----------------------------------------------------

کسانی که نوشته های حرف حساب را از طریق فید خوان می گیرند لطفا نوشته ها را از طریق ایمیل به دیگران هم برسانند و یا از آن ها بخواهند که مشترک شوند.

از خون شهیدان وطن "نـــــدا"ی جمهوری دوم می آید

ده روز گذشت. دوست و دشمن، خود را شناسانده اند و می شناسانند. اعتراض نجیب سبز را سیاه طینتان به خون کشاندند و سینه ی ملت را غمدار کردند. تسلا اما این است که ایران قدم در راه بی بازگشت گذاشته است. دوران جمهوری دوم همگان را "نــــدا" می دهد. آن گاه که می خواستند جمهوری از درون تهی شده و از رمق افتاده ی اول را به حکومت ولایتی و ریاست جمهوری مادام العمر و فرماشی تبدیل کنند مردم راست قامتانه ایستادند و خوش بختانه رهبرانی غیرتمند نیز با آن ها همراه شدند. و امروز «نـــدا»ی آزادی خواهی ایرانیان به گوش جهانیان رسیده و ترس از خشم مردم، ستون خیمه ی کودتاچیان را لرزانده و خواب و هاله از سرشان ربوده است.

 ایرانیان به دنیا نشان دادند که با تمدن و نجابتشان به جنگ وحشی گری کودتاچیان شیاد و کوردل آمده اند و لیاقتشان این دغلکاران جهان آشوب نیست. دوران جمهوری دوم است: زمانی که ایرانیان تصمیم گرفته اند نظارت تحقیر آمیز استصوابی و دیکتاتوری مطلقه تبعیض و تقلب و آپارتاید خودی و ناخودی و بیخودی را به تاریخ بسپارند و طرحی نو در اندازند و جمهوری را از انحصار تنگ عده ای کلاه بردار و دروغ گو خارج کنند و به جمهور مردم و لایقان وطن بدهند. در این راه هیچ کس ناخودی نیست و مردم انتقام جو نخواهند بود و آغوششان برای بخشش و پذیرش خطا کاران بسته نخواهد بود و جنایت کاران را نیز به دست عدالت می سپارد و نه به خشم انتقام. باری: قطار جمهوری دوم به راه افتاده است، اگر با آن همراه نشوید باید از آن پیاده شوید.



----------------------------------------------------

کسانی که نوشته های حرف حساب را از طریق فید خوان می گیرند لطفا نوشته ها را از طریق ایمیل به دیگران هم برسانند و یا از آن ها بخواهند که مشترک شوند.

شکار فلسفه

کاش این عکس را من گرفته بودم


برگرفته از سایت عصر ایران

پوپولیسم روشنفکری اینترنتی

ظاهرا نباید پوپولیسم و روشنفکری با هم جمع شوند ولی به نظر می رسد در جامعه ی مجازی چنین اتفاقی در حال شکل گرفتن است. مثلا به نظر می رسد که وبلاگ نویسان نامدارتر (اغلب خارج نشین) هر نوع مخالفت با رفتارهای جمهوری اسلامی را برابر با روشن اندیشی می گیرند. درست که شمار زیادی از کنشگران و یا وبلاگ نویسان سیاسی بدرستی از حکومت جمهوری اسلامی رضایت ندارند ولی این عدم رضایت گاهی باعث شده عده ای فراموش کنند که به هر حال زندگی روزمره ی 70 میلیون ایرانی ساکن کشور مستقیما به همین رفتارهای جمهوری اسلامی بستگی دارد. مثلا نمی شود کارشناسان روانشناسی و یا پزشکان و یا هر متخصص دیگر با صدا و سیما همکاری نکنند و از آموزش و راهنمایی مردم خود داری کنند چون صدا و سیما عملا خادم چشم و گوش بسته ی قدرت پرستان جمهوری اسلامی است.

درست است که باید به فکر آینده ی ایران بود، ولی گاهی فراموش می شود که اولا ایران یعنی همین کسانی که امروز جمعیت آن را تشکیل می دهند و دوم اینکه کسی حق ندارد زندگی روزمره ی ایرانیان اکنون را نادیده بگیرد طوری که افراد از پیگیری معیشت روزمره اشان احساس شرمندگی کنند. مثلا بارها دیده ام که خیلی ها مثلا داستان آن شاه که گوزیدن را ممنوع کرد را مثال می آورند و چنان روشن فکرانه وانمود می کنند که دغدغه ی مردم برای داشتن حداقل های یک زندگی روزانه و بی توجهی آن ها به ظرایف سیاسی به سخیفی تقاضای آزادی گوزیدن است! و به این ترتیب ناچاری مردم در تنگنا گرفتار شده را با نگاهی متفرعن و تحقیر گرایانه ی می بینند. اسم این هر چه باشد روشنفکری نیست. روشن فکر از سر دانایی بر مردمی که می داند افق دیدشان همچون او همه جانبه نیست دل می سوزاند و هر چه در انبان دارد به کار می بندد تا شاید روزگار همگان بهتر شود نه اینکه با خودبرتربینی و ملت را گاو و گوساله خواندن چیزی جز تحقیر و توبیخ و تمسخر برایشان هدیه نبرد.  

چاره ی کار چیست؟

انتخابات اخیر باز باعث داغ تر شدن بحث های چاره جویانه شده است. فابیان عزیز بر پایه ی ناگزیزی انتخاب بین بد و بدتر (یک و دو) به قضیه نگاه می کند. مخالفت با چنین نگاهی سخت است ولی گمانم درجه ی قانع کنندگی این روش پایین آمده باشد و چون افراد را تا حدودی محکوم به انتخاب بین دو موقعیت می داند احساس ناخوشایندی را منتقل می کند. ولی انکار کردنی نیست که گاهی زندگی همین گونه است و ناچار باید به بد تن داد تا از بدتر گریخت.

 کریسمون عزیز یک بار کلا از جنبه ی سیاسی بحث گریخته و چاره را در خود اصلاحی فردی دیده  (و اینجا ) و بار دیگر همچون ترانه ی قطار اسپانیایی جیپسی کینگز کریس دی برگ  دست آدم خوب ها از پیش باخته دانسته است و تقریبا قطع امید کرده است.

رودرانر عزیز هم با توجه به واقعیات روزمره تذکر داده که از انتخابات توقع نتایج انفجاری و معجزه های بخت آزمایی نداشته باشیم ولی در پست های بعدی اش نیم نگاهی هم به تصحیح رفتارهای فرهنگی دارد.

ورتیگونه عزیز اما تمام این درگیری ها را در نوشته ای درخور امتداد وزن کشی دو رویکرد می داند: یکی آن هایی که اصلاح  این حکومت را ممکن می دانند و کسانی که اصلاح ساختاری را راه نجات می دانند.

رویکرد خودم البته همیشه این بوده که اولا هیچگاه نتوانسته ام کار بی سازمان و بی رهبری و اغلب زیان آور تحریمیان را تایید کنم. دوم اینکه گمان می کنم فارغ از اینکه چه چیزی ایده آل است باید دید چه چیزی ممکن است. باید به نتیجه گرفتن فکر کرد. نمی شود مثلا گفت که اکثر رای دهندگان عامی و احساساتی و کم اندیشه اند و بعد به جای آنکه راهی اندیشید که به هر حال با زبان خود آن ها با آن ها صحبت کرد تا قدمی به جلو برداشت از آن ها توقع داشت هم تحقیر و برچسب کم فهمی را قبول کنند و هم مانند روشن فکران تمام عیار عمل کنند. برای همین هم مثلا باید توجه داشت که احساسات خودش یک سرمایه ی مبارزات سیاسی است گرچه نمی تواند الزاما ابزار خوب رشد فرهنگی باشد. آنچه که من در بحث برخی دوستان نتوانستم ببینم این است که بین مبارزات کوتاه مدت و ناچار سیاسی و کارهای زیربنایی و دراز مدت فرهنگی تمایزی قایل نشده اند. آیا این جدایی را نباید قایل شد؟

پی نوشت: کریمسون عزیز اشتباه لپی ام را یاد آوری کرد. ممنون 

سوء تفاهم

همه با سوء تفاهم زندگی می کنند و اسم آن را فهم می گذارند. دلیلش را از روانشناسان نپرسید از زبان شناسان بپرسید.

چگونه از مطلق بینی نجات پیدا کنیم؟

ریشه ی مطلق بینی و صادر کردن حکم های سفید و سیاهی بیشتر البته تقلید و تعصب و نادانی است. اما هر گاه این ها هم تا حدودی غایب باشد فرافکنی ناخوداگاه و عدم توجه به این که بسیاری از آنچه هنجار خوانده می شود برساخته ی تاریخی خود بشر است و ذات مطلق غیر زمینی ندارد موجب مطلق نگری می شود. مورد گفتار من همین آخری است: قرارداد (هنجار) های اجتماعی-تاریخی.

مثلا عدالت. بسیاری می گویند عدالت یک مفهوم و محبوب مطلق است. اما باز وقتی به بحث های دعا و مناجات می رسند می گویند اگر خدا با عدالت با انسان ها رفتار کند اغلب ما جهنمی هستیم بنابراین تنها در سایه ی فیض و رحمت ایشان است که شاید ما رنگ بهشت را ببینیم. از سوی دیگر کسی آن عدالتی که می گوید مطلق و بی زمان و مطلوب انسان است را تعریف نمی کند. چرا؟ چون تازه اختلاف آغاز می شود و مطلق نبودنش آشکار. مثلا بعضی می گویند «عدالت یعنی بودن یا گذاشتن هر چیز در جای خود». حالا بفرمایید بگویید جای هر چیز کجاست! در این جایابی اگر توانستید حتی ده نفر را دور هم جمع کنید که از سر آگاهی اتفاق نظر در باره ی جای هر چیز داشته باشند کاری غیر ممکن را انجام داده اید. اتفاقا اکثر دعواهای بشری سر همین تعریف و اجرای عدالت است.

بنابراین، اگر به جای مطلق انگاشتن آن، قبول کنیم که عدالت و دیگر مفاهیم شبیه آن با توجه به شرایط زمان و مکان و موقعیت های  تاریخی و جغرافیایی  ممکن است متفاوت باشد و باعث برتری و یا کمتری کسی نمی شود بهتر می شود دیگران را درک کرد و از منازعات دوری کرد. 

آیا می توانی موهای فرفری ات را صاف کنی؟

بله می شود موهاهای فرفریی را که در آمده صاف کرد ولی از ریشه آن موها باز هم فرفری اند.

بارها متعجب شده اید که چقدر فلانی شبیه پدر یا مادر و یا هر دوی آن هاست. ولی کمتر توجه می کنیم که روح ما نیز این شباهت ها را دارد. آرامی، تندی، سخاوت، کم صبری، نشاط، بی  اعتمادی، خوش بینی، بد بینی و ... اما روان شناسان می گویند که می شود خود را دوباره ساخت و عیب ها را برطرف کرد؟ لطفا از آن ها بپرسید: آیا می توانی موهای فرفری ات را صاف کنی؟  ظاهرش را نمی گویم خودش را.

آش نخورده ی فمنیسم و دهن سوخته ی دختران دم بخت

چندی قبل معاون فرهنگی سازمان ملی جوانان اعلام کرد که سن  ازدواج دختران به 35 و پسران به 40 نزدیک شده است. بدون شک عوامل اقتصادی و روان نژندی های جنسی که حاصل سرکوب و نادیده گرفتن نیازهای جنسی دختران و پسران است از عوامل اصلی این تاخیر در ازدواج است. دلیلی دیگر البته این است که در شهرهای بزرگ رابطه بین دختر و پسر آزادی پنهان بیشتری را تجربه می کند و عملا آزادی و نامتعهدی رابطه داشتن جایش را به تعهد ازدواج داده است. با وجود این به گمان من رواج و رشد غیر اورگانیک آن چه من آن را فمنیسم غیر درونزا و وارداتی ( و بعضا خشن) می نامم نیز شاید باعث شده باشد تا از یک سو پسران از ازدواجی پر جنگ و جدل با دخترانی که اولین عشقشان جنگیدن برای حقوق فمنیستی است سرباز بزنند و از سوی دیگر دختران در دو راهی حقوق خواهی آرمان گرایانه و یا واقع گرایی ازدواج در برزخی از "چه کنم چه کنم" قربانی  جنگ بی رحمانه ی ساعت بیولوژیک و شعارهای فمنیستی شده اند.

مهیا نبودن ساختارهای اجتماعی و قانونی در کنار درونزا و بومی نبودن برخی شعارهای فمنیستی به نظر من بیش از آن که باعث باز شدن راهی برای پیشرفت اجتماعی شده باشد باعث منازعات بی سرانجام  و سرخوردگی های فراوان شده است. به عبارتی شاید بشود گفت که از زاویه ی ازدواج تاکنون از آش نخورده ی فمنیسم چیزی جز دهن سوخته برای کل جامعه و بخصوص دختران حاصل نشده است. 

عصیان فروغ و سئوال های بی جوابش

سال ها پیش «عصیان» فروغ را خواندم. هوایی تازه بود. لذت بی حسابی بردم از زاویه ی نگاه و ژرفای دید اما دوباره خوانی آن ژرفای فلسفی شعر را بیشتر آشکار کرد. مروری کوتاه می کنم بر شعر. در "به جای مقدمه" رباعی یی از خیام می آورد که به نظرم خلاصه کننده عصیان مدرن فروغ است.

آورد به اضطرارم اول به وجـــود
جز حیرتم از حیات چیزی نفرود 
رفتیم به اکراه و ندانیم چـه بـود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

شعر با این تامل آغاز می شود که لطف ایزد یکتا را در درد های دنیا نمی بیند و ا ز او می خواهد از عرش به فرش بیاید و از لب شعر او درد هستی را بنوشد. بعد به ناخواستگی تولد اشاره می کند: «من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم.» سپس با نگاهی فلسفی تر معترض می شود که «من به دنیا آمدم بی آن که "من" باشم.» آن گاه کودکی و رشد آغاز می شود تا این که به آگاهی می رسد و همان سئوالی را می پرسد که مولانا سده ها پیش پرسیده بود: از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ فروغ می پرسد: «چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم؟»  آنگاه در جستجوی منبع و منشا اندیشیدن در می یابد که: «پای تا سر هیچ هستم، هیچ هستم، هیچ».

اندیشیدن در انسان و زندگی او به آنجا می رساند که خدا را به استثمار "زندگی" و بازیچه کردن انسان محکوم می کند: «می کشیدی خلق را در راه و می خوانی/ آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد ». و وقتی که می بیند او در هر کاری حتی خلقت شیطان دست دارد شعله های عصیان  بیشتر زبانه می کشند: «آفرید خود تو این شیطان ملعون را» و اینکه او را ملازم تمام لذت ها از جمله عشق و جوانی، پای کوبی و رقص، می نوشی و خوش باشی کرده و بعد همه ی آن ها را حرام کرده است! سئوال بی پاسخ این است که «از چه ما را اینچنین بازیچه می سازی؟ » و اینکه چرا خدا فقط می خواهد پتک سرد آهنین باشد.

تلخی بعدی این است که شیطان نیز همانند انسان از این جبر سرنوشت نفرت انگیزی که خدا برایش تعریف کرده گریزان است و می گوید: «تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیز است.» خلاصه آن که شیطان با استیصال و شرمندگی به مریدانش می گوید که چون خدا قصد پر کردن دوزخ را دارد و بر آن قسم خورده گناهی بر آن ها نیست چون «ما نه "ما" هستیم تا بر ما گنه باشد.»  بعد شاعر باز می پرسد اکنون که ما "عروسک" هایی بیش در دستان بازی خدا نیستیم جهنم سوزانش برای چیست؟  و آن قدر پیش می رود که در ترازوی داوری خدا "ریا" می بیند چونکه:

سال ها، ما آدمـــک ها، بنــدگــان تـو
با هزاران نغمه ی ساز تو رقـصیـدیـم
عاقبت هم زآتش خشم تو می سوزیم
معنی عدل! تو را هم خوب فهمیدیــم

داستان بهشت خدا نیز بهترنیست. بهشتش نسیه ای است تا نقد را از دست بندگانش برباید.

از چه می گویی حرامست این می گلگون
 در بهشتـت جـوی ها از مـی روان بـاشـد
هــدیــه ی پرهیـــزکاران! عاقبــت آن جــا
حــــوری یی، از حــوریان آسمان باشـــد

و سئوال می کند که چرا رنگ فریب و افسانه به نسیه زده ای و انسان ها را از لذت نقد محروم کرده ای و آن چه را که اینجا گناه می نامی آن جا نام دیگری بر آن گذاشته ای؟ و شعر را پایان می دهد با محکوم کردن خدا به خودپرستی و گرم بازی خویش  بودن. شعر را بخوانید حتی شده برای یک بار.

جبرهای بودن و پرهیز از مطلق گرایی

(روی عکس کلیک کنید تا به اندازه ی بزرگ تر ببینید)
هیچ کدام از این چند میلیارد آدم زنده و آن هایی که مرده اند به خواست خود مسیحی، مسلمان، کنفسیوسی، دختر، پسر، ایرانی، برزیلی، همجنس گرا، زال، سیاه، سفید، قهوه ای و ... به دنیا نیامده اند. بعد از تولد نیز ابتدا در زندان ژن های پدر و مادر اسیریم و بعد ناچار در معرض تربیت، عقاید، آداب و رسوم و شیوه های مرسوم زندگی آن ها و محیطی که در آن زندگی می کنند و آموزش و پرورش و رسانه های غالب آن قرار می گیریم. نتیجه آن که در ابتدای سن شناخت محدوده های عقیدتی و ارزشی  امان مشخص و شیوه های رفتاری امان تا حدودی شکل گرفته است و بر همین اساس شروع به انتخاب می کنیم و زندگی امان را شکل می دهیم و در باره ی زندگی دیگران نیز قضاوت می کنیم. این رسم ناچار زندگی است ولی اگر به یاد بیاوریم که چه مقدار همه چیز می توانست متفاوت باشد و مثلا من نوعی شاید یک فنلاندی و یا یک مسیحی و یا یک سیاه پوست بودم آن گاه شاید کمی از مطلق گرایی و تقدیس چیزهایی که ما در تعلق به آن ها نقشی نداشته ایم دست بر می داشتیم. به سخن دیگر اگر از این چهار زندان (مفهومی که ابتدا دکتر علی شریعتی در فرهنگ معاصر فارسی باب کرد) آگاهی داشته باشیم شاید از زندان تعصبات و مطلق گرایی آزاد شویم.

جانبی: مهاجرت و نشست و برخاست با افرادی که با ما تفاوت دارند نیز در تعدیل این مطلق گرایی می تواند موثر باشد. 

احترام نگذاشتن به عقیده ی دیگران روشن فکری نیست


وبلاگ نویس محترم دانشجویی در کشور مالزی خاطره اش از تنها ماندن در یک آسانسور با دو زن عرب را تعریف می کند. ابتدا به خاطر نوع پوشش آن ها را به صندوق پست تشبیه می کند که در حد طنز پذیرفتنی است. اما وقتی می بیند که آن دو خانم به خاطر تنها ماندن با ایشان آسانسور را پنج طبقه زودتر ترک می کند نتیجه می گیرد که: "سرم را پایین انداختم و گفتم خریت هم انگار حد ومرز ندارد!!! "

حتی بدون به یاد آوردن اینکه یک هم وطن دیگر در آن سوی کره خاکی به خاطر تنها بودن با یک خانم در آسانسور دست در سینه ی خانم کانادایی کرده بود و داستانش هیاهوی فراوانی ایجاد کرد و در دادگاه هم محکوم شد (لینک های مربوط یک ، دو )  و اینکه با چنین سابقه ای شاید  این خانم ها حق داشته اند آن گونه عمل کنند! (که این البته نکته ی من نیست و به این گونه تعمیم ها را روا و کارا نمی دانم) باید توجه کرد که آن دو خانم چه ما بپسندیم و چه نپسندیم بر مبنای آن چه خود به آن اعتقاد دارند عمل کرده اند و بی احترامی به عقیده دیگران به هر نامی و با هر ژستی ناپسند است. این گونه مسخره کردن ها باعث خشونت اجتماعی می شود و درجه ی تحمل جوامع را پایین می آورد. اگر نیاموزیم به آزادی عقیده احترام بگذاریم چه سکولار باشیم و چه معتقد دینی به یک اندازه کوتاه اندیش و مستبد هستیم.

توقع برد صد در صد ما را به بن بست کشانده است

تنها کلمه ای که وضعیت سیاسی ایران در ذهن ایرانیان را می تواند توصیف کند "بن بست" است. عده ای زیادی در تردید، گروهی در تحریم، برخی هم طرفدار اصلاحات انتخاباتی و ... هیچ کدام هم نمی تواند دیگری را قانع کند که راه او و اندیشه او بهترین است. واقعیت این است که در جاهای دیگر نیز اوضاع همین است ولی چون آنها عادت کرده اند قبول کنند که دیگران نظر متفاوتی داشته باشند و برد هر چقدر هم که نسبی باشد قدمی به جلو است کارها به پیش می رود و کسی احساس درماندگی و یاس مطلق نمی کند.

فرهنگ "همه یا هیچ" یا "برد صد در صدی" باعث شده است که ایرانیان از یک سو از مذاکره و معامله کردن با رقیبان گریزان باشند و از سوی دیگر تنها پیروزی های مطلق را دوست بدارند و در غیر این صورت سرخورده شوند و با بن بست های روانی خود را پژمرده تر کنند. مثلا، بدون شک شرکت در انتخابات آینده و هر انتخاباتی به جمهوری اسلامی ایران مشروعیت می بخشد ولی آیا به این دلیل که جمهوری اسلامی از این بابت سود می برد می شود از سودی که مردم نیز (در صورت پیروزی یک نفر تحول خواه) ممکن است عایدشان می شود چشم پوشید؟ راه سوم البته انقلاب است و همان داستان همه یا هیچ است. اگر شدنی است بسم الله ولی اگر شدنی نیست باید دید راه های پیشرفت دیگر کدام است.

یادک: انکار نمی کنم که بی کفایتی خاتمی و تیمش در امانت داری از رای و اعتماد بی نظیر مردم باعث سرخوردگی امروز است ولی گمان نمی کنم عاقلانه باشد با غم و افسوس گذشته، آینده را هم از دست بدهیم.
Blog Widget by LinkWithin