header-photo

لعنت بر این اینترنت و سیاست

یک مصیبت و یک حادثه یک باره آمد. حدود 30 ساعت است که نخوابیده ام ولی بخورد توی سرم. چه شب و روز شومی و چه بی خوابی بی خاصیتی. یک آشنای قدیمی و سالمند دیروز فوت کرد. تنها بود و من این اواخر خیلی کم به دیدنش رفته بودم. بی چشمداشت خوبی می کرد و خوب بود. سخت غمدارم. دیروز صبح فوت کرده است. فعلا جز بغض و اشک و ندامت چیز دیگری برای نوشتن ندارم ... خبر فوت او را دیشب در بیمارستان به من دادند وقتی که بربالین یک دوست بودم! خانه اش آتش گرفته و به سختی جان سالم به در برده است (کمی معلولیت دارد). خانواده اش اینجا نیست و تا حدود دو ماه دیگر نیز نخواهند امد. سوختگی اش تقریبا زیاد است و دلخراش. تا مرا دید بی صدا گریه کرد... دوست دارم فکر کنم از درد بود و نه از تنهایی. ولی نمی توانم به این راحتی خودم را گول بزنم. این اواخر از او هم کمتر خبر گرفته بودم. امانتی های مهم من هم سوخته که فدای سرش. از سه روز پیش بستری بوده و من بی خبر ... تنها کسی که در این سه روز به دیدنش رفته من بودم! باید پی گیر خیلی کارهایش باشم ... اولویت هایم را باید دوباره تعریف کنم. لعنت بر اینترنت و وقتی که از آدم می دزدد... لعنت بر وضع سیاسی ایران که وقت های زیادی را همیشه هدر داده است به کاسه ی چه کنم چه کنم به سر و صورت همدیگر زدن و به زمین و زمان بد و بیراه گفتن. و یک عده هم همچنان مشغول دزدی گرگی اشان. گمان نمی کنم دیگر زیاد اینجا بنویسم و یا بتوانم به زودی به دوستان مجازی سر بزنم. می دانم که کوتاهی کرده ام و باید جبران کنم اگر بشود. یک وبلاگ و شخصیت مجازی بی جان هزاران بار ترجیح دارد به از دست دادن دوستان و ... بی اینترنت و اخبار کسی نمی میرد ولی اگر از کسی خبر نگیری شاید بمیرد و برای همیشه توی دلت بماند و شانه های کوه هم برای کشیدن بار ندامتش کافی نباشد ... ء