header-photo

لطفا این عکس ها را به خارجی ها نشان ندهید، خوبیت ندارد!

 این ها عکسی هایی هستند از سفر  اخیر آقای احمدی نژاد به قزوین. لطفا این عکس ها را به خارجی ها نشان ندهید. خوبیت ندارد. هر چه باشد مثلا رییس دولت ماست! لطفا این عکس ها را بلوتوث هم نکنید که دیگر خیلی زشت می شود. ضمنا نمی خواهد  الکی به مغزتان فشار بیاورید و از نوع پشت سر هم قرار گرفتن عکس ها یک داستان هم درست کنید که مثلا در عکس اول ایشان سعی می کند از دیدار با جوانان قزوینی سر باز زند و بی توجه باشد و بعد درعکس دوم به  ایشان اصرار می کنند که این کار خوبی نیست و ایشان همچنان انکار می کنند و یا در عکس سوم .... نخیر این ها همه زاییده ی ذهن شماست. این ترتیب خیلی همین جوری این جوری شده است. گفتم فقط یاد آوری کنم که دشمن همیشه به فکر ضربه زدن به ملت بزرگ ایران است خوب نیست این عکس ها را ببیند بخصوص که ذهن آن ها خیلی هم فاسد است.

گلاب به روتون یک مربی برای تیم ملی فوتبال می خوام!

می گن یارو رفت الکتریکی گفت: اقا گلاب به روت یک لامپ بده! فروشنده لامپ رو به خریدار می ده و می پرسه حالا چرا گلاب به روم؟ می گه آخه این لامپ رو برای دستشویی می خوام!

حالا شده حکایت تیم ملی فوتبال و فدراسیون علی آبادی و دولت نهم. کدوم بیچاره ی بخت برگشته ای حالا قراره بیاد مربیگری تیم فوتبال دستگاه ورزش (گلاب به روتون) علی آبادی و احمدی نژاد رو به عهده بگیره؟

پرسش جواب سرخود: یک ملت چقدر باید از یک نفر (احمدی نژاد) متنفر باشد که از شکست تیم ملی اش چندان ناراحت نشود؟

اگر من جای خدا بودم همان یک لحظه ی اول ...

تلخ و شیرین نویس مشهدی دعوتم کرده خدایی کنم! اوه مای گاد!ء
اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول ... به همه می گفتم که من اصلا وجود ندارم بروید مثل آدم زندگی اتان را بکنید و این قدر داستان و شعر درست نکنید. خودتان من را درست کرده اید که کاسبی کنید و سر هم دیگر را کلاه بگذارید، چرا پای من را وسط می کشید؟! اگر من خدا بودم چرا موسی را بفرستم بگویم شنبه را تعطیل کند و عیسی را بفرستم بگویم یک شنبه را و محمد را بفرستم بگویم جمعه را؟ چرا کاری کنم که عیسوی شرابش را در کلیسا بنوشد و مسلمان به جای شراب شلاق بخورد؟ اگر من وجود داشتم و اینقدر مهربان بودم که همه ی دین ها می گویند چرا بیشتر تلفات تاریخ و جنگ ها در تاریخ با نام دین و انجام تکلیف دینی و هدایت مردم و بردن مردم به بهشت صورت گرفته است؟ اگر من خدا بودم چرا این همه آدم کج و معوج به اسم من روی زمین خدایی می کنند و کلید بهشت می فروشند و یا دنیا را برای مخلوقات من(؟!) جهنم کرده اند؟ خدایی که به عبادت محتاج باشد، خدایی که قسم بخورد جهنمش را از نافرمانان پر می کند، خدایی که فقط محبان علی را به بهشت راه بدهد و بقیه پیامبرانش بشوند زرشک، خدایی که می گوید زمین آزمایشگاه است و آدم ها موش آزمایشگاهی و تمام آن چه که در زمین حرام کرده را در بهشت وعده می دهد من نیستم. اصلا من نیستم.

بروید مغزتان را بکار ببرید و بیخود بی عرضگی هایتان را به اسم این که من چیزی می دانم که شما نمی دانید نگذارید. اگر نمی توانید از پس گردن کلفت هایتان بر بیایید چرا پای من را وسط می کشید؟ نخیر قرار نیست من در آن دنیا حساب لات و لوت های دنیا را برسم. اگر عرضه دارید خودتان از خجالتشان در بیایید و الکی خودتان را بچه مثبت های بی عرضه ی بهشت معرفی نکنید. یعنی چی دست روی دست می گذارید و منتظران فلان و بهمان می شوید. آقا جان قرار نیست کسی را بفرستم. مفهوم شد؟ همه ی شما ها چند میلیاردی سلول خاکستری در آن مغزهایتان دارید بکارش ببرید و بجای تسبیح استخاره انداختن از این سلول ها استفاده کنید تا فاسد نشود. اگر در قدرت طلبی و فریبکاری روی مزرعه ی حیوانات را هم سفید کرده اید و به همه ی دنیا گند زده اید چرا می گویید قضا و قدر من است؟ یعنی اگه من خدا بودم اندازه ی مدیر گوگل هم عرضه نداشتم یک دم و دستگاه درست و حسابی راه بندازم که هم کارمندش راضی باشد هم مصرف کننده اش؟! شما یک بار در این گوگل ساین این کنید تا دو هفته بس است لازم نیست روزی چند بار جلویش خم و راست بشوید و هزار خواهش و تمنا کنید تا سرویس هایش مثل ساعت کار کند.

وضع دعا و نفرین هایتان هم از همه بدتر است! بهتان گفته باشم که 99.99 در صد این دعاها اسپم است و اصلا در میل باکس من ظاهر نمی شود (تازه اگر باشم!). آخر یعنی چی خدایا همه را خوشبخت کن؟! یا خدایا خشتک رییسم تو اداره پاره بشه تا دلم خنک بشه! یا خدایا کاری کن که فلانی باد در کردنم را نشنیده باشد! بروید خودتان را هم بکشید و زندگی اتان را به دستتان بگیرید. خلاصه اینکه من نیستم. من را قاطی این بازی ها نکنید. بروید دکان دستگاهتان را جای دیگری باز کنید بگذارید من وبلاگم را بنویسم! :»)ء

در مقام خدایی! و به جهت حداقل یک بار خدایی کردن خیالی همه را به عدالت به این بازی اللهی دعوت می کنم. بعضی از دوستان عبارتند از: کریمسون، استاد عزیزم شیطان، نوش آذر، یوزپلنگ، عزیز، رودرانر، قلی (ساچ)، بائوبا، فروغ، مونا، بیــداد، فرنگی، ملا حسنی، صوفیانه، نیکو، اولاد، آزاد نویس، پیکولو، نیما هراتی، زهــرا، سهیل سروش نیا، امید، دیانا (شیرین)، دو صدا، سعید (هیلی بیلی)، لوکادیوم، پوریاور، یکی یه دونه، پلنگ، سعید اینویزبل، آنا ماریا، تلخون، سوشان، یونس (ویندوزلب)، یونس (بالاترینی)، رویای آبی، جدیدیان، امیر اپت، کورش، مرموز، کلاغ سیاه، کرگدن، تارای سپید رو، کورش دل تنگ، یولیو، "گل آقا" مارکوپولو، فضول باشی، فرزاد، شایگان، آته ایست، حوزه، سیروس، گجمو، علی دچار، آریوبرزن، ابی (آرین من)، خیابان 11، گناهکار، کمانگیر، انارخانم، دختر ترشیده، و ... (البته اگر دوست دارند). ء

خدای خالق بازی نیز بارباپاپای عزیز است. ء

شوخی با رای منفی در بالاترین

یادک: این نوشته طنز است و رای های منفی غیر اصولی در بالاترین را به شوخی می گیرد و نه رای های منفی درست را.

دعا در غربت برای منفی های بالاترین: خدایا این بالاترین را از ما نگیر تا فراموش نکنیم زندگی در ایران چگونه است.

شیخنا «وب 2 خان بالا علاف» رای های منفی هردنبیلی بالاترین را چنین تفسیر کرده اند:

1. رای منفی تکراری: چنان باشد که شما لینک را دیده باشی چه در بالاترین باشد یا کمی بالاتر از آن یا کمی پایین تر از آن. فرقی نمی کند که خانه ی خاله دیده باشید یا در میل باکس شخصی اتان. دیدن شما کفایت می کند. بی خیال که چهل و هشت و نیم نفر دیگر رای مثبت داده اند که یعنی ندیده بودند یا دوست دارند دوباره ببینند.
احساس روانی: من چقدر از این ملت بیشتر خوانده ام و چقدر لینک بیشتر دیده ام!

2. نقض کپی رایت: آن باشد که یک مادر مرده ای عکسی از جاهای عمومی برداشته و در هجره ی قراضه وبلاگش گذاشته تا دو تا مشتری بیشتر کاسبی کند. چه غلطا! (اگر همین را از یک سایت عکس جمع کنی خارجگینی لینک کرده می بود آن وقت اصلا منفی نمی گرفت و می شد: به به ... به به ... خیلی ممنون .... خیلی ممنون...!)
احساس روانی: من چقدر خارجی فکر می کنم! من چقدر نورافکنفکر هستم!

3. توهین آمیز: در این باب اقوال فراوان و جنبه های بسیار است لیکن بیشتر در امورات سیاسی- مذهبی کاربرد فراوان دارد. چنان است که سلطنت طلب را پرچم جمهوری اسلامی توهین بودی و برای سکولار آوردن نام حضرت برای امامان دشنامی بودی ناموسی! این مقوله مقالات می طلبد و در این مختصر نگنجد.
احساس روانی: احساس فحش ناموسی به طرف مقابل دادن!

4. تیتر و توضیح نامناسب: آن راگویند که نام لینک دهنده در زیر توضیحات به چشمان مبارک شما بیاید و در یابید که او همان کاربری است که خیلی از او بدتان می آید. دلیلی بهتر از این می خواهید؟ البته اگر اسم کاربر در تیتر هم آمده باشد که دیگر منفی می شود اوجب واجبات.
احساس روانی: از تو خوشم نمی آد داشم! گرفتی؟ (صدای پنجه بکس و دستمال زدن)

5. وقت تلف کنی: (همان تغییر یافته ی «وقتی که تلافی می کنم») آن گاه است که نخواهی سر به تن لینک دهنده باشد و یا عزم کرده باشی پوززنی کرده باشی خفن! البته واجب عینی است که بعد از دادن رای منفی وقت تلف کنی 182 کامنت یا بیشتر بگذاری و 243 دقیقه یا بیشتر وقت صرف کنی و با ژست عاقل اندر سفیه توضیح بدهی که چرا آن لینک وقت تلف کنی بوده است. در این حالت باید با تاسی به سنگ پای قزوین سعی کرد پوزه ی طرف را به خاک مالید.
احساس روانی:آخیییی .... دلم خنک شد!

6. غیر واقعی: آن باشد که شخص شخیص شما آن را غیر واقعی تشخیص بدهید. همین و ختم کلام.
احساس روانی: خفه شو بابا!

7. نقض حریم خصوصی: آن باشد که بخواهی هردنبیلی رای داده باشی و دیگران را هم بخندانی!
احساس روانی: شوخی شوخی نمودمش!

8. سایر قوانین: (نام دیگرش: «انداختن کاربران به جان هم») ان گاه باشد که منفی خونتان حسابی پایین آمده باشد و شدید احتیاج به ژست قانون مند بودن هم داشته باشید.
احساس روانی: دم مدیران بالاترین گرم! ساخته شدم!


افزونه ی بسیار مهم: از آنجایی که گاهی لینک دهنده پوست کلفت است و یا کمی تا قسمتی خرفت است و سیگنال را درست نمی گیرد در تمام موارد بالا گاهی واجب می آید که برو بچ را هم خبر کرد و با حمله گاز انبری و ژست روشنفکرانه لینک دهنده و لینکش را از صحنه ی بالاترین و وسط ترین و دورترین و نزدیک ترین حذف کرد.
احساس روانی: پیروزی قبیله ای! بچه محل نیستی!؟ پــــــــــخ!!ء

جمهوری شیر تو شیر اسلامی: مجلس امام زمانی تصویب می کند ولی دولت امام زمانی اجرا نمی کند

علی عسگری نماینده مجلس هفتم اعلام کرده است :
«نتيجه عملكرد ضعيف هيات رييسه مجلس اين شده است كه الان مجلس قانون تصويب می كند ولی احمدی نژاد اين قانون را اجرا نمی كند و به آن چيزی كه دلخواه خودش است عمل مي كند.»

از آنجاییکه احکام نمایندگی مجلس هفتم را امام زمان امضاء کرده است و دولت نهم نیز یک اتوبان برای آمدن امام زمان درست کرده است و عریضه اش را در ابتدای دولت به چاه جمکران انداخته و وظیفه اش را آماده کردن جهان (و نه فقط ایران) برای ظهور امام زمان می داند و خطابه اش در سازمان ملل را با آرزوی ظهور او شروع کرده است از صحبت بالا چند نتیجه محتمل است:

1. حداقل ادعای یکی از این امام زمانی ها قلابی است و برای سیاه کردن ملت است.

2. یک نفر امضای امام زمان را جعل کرده بوده است. جاعل باید به سزای اعمال غیراصولگرایانه اش برسد.

3. جناح های مختلف سیاسی ایران از بس که هفت خطند توانسته اند امام زمان را دور بزنند و هر دوتایشان امام زمان را لابی کرده اند و توانسته اند حمایت او را جلب کنند.

4. امام زمان اصلا به قانون احترام نمی گذارد و یک طورایی با خودش نیز درگیر است.

5. قائلان به پویایی فقه شیعه می گویند: چون مجلس هفتم در یک زمان خاصی شکل گرفت و دولت نهم در زمان دیگری، هر دو قوای جمهوری اسلامی تحت حمایت کامل امام زمان قرار دارند. چرا؟ چون ایشان امام زمان هستند حق دارند هر زمان از هر کسی که دلشان می خواهد حمایت کنند.

6. بعضی سست ایمانان نیز می خواهند از این طریق در معصومیت امام زمان تردید کنند و می گویند که امام زمان در باره ی یکی از آن ها اشتباه کرده است. این نظریه به دلیل کفر آمیز بودن کلا رد شده است.

7. برخی آگاهان که از ترس جان جرات نمی کنند اسمشان را بگویند می گویند که این ها هر دو دروغ می گویند به دو دلیل خیلی مهم: الف: امام زمان کلا مهر می زند و امضا نمی کند. ب. امام زمان اصولا با اسب می آید و از بزرگراه ظهور نمی کند.

8. برخی نیروهای اصولگراتر هم اعلام کرده اند که این ها هر دویشان خالی بندی می فرمایند. امام زمان به هیچ دسته ای تعلق ندارد و شخصیت مستقلی دارد. بنا بر نظر این دسته امام زمان فقط با نمایندگان مستقل وفاق دارد. قرار است بر این اساس فراکسیون امام زمانی های مستقل در مجلس هشتم تشکیل شود.

9. برخی منابع غیر رسمی نیز اعلام کرده اند که یکی از این امام زمانی ها در جلسه ای خصوصی با ناراحتی و پشیمانی اعلام کرده است: یکی به من گفت: «محموت من هاله ی تو رو دیدم.» یکی گفت: «محموت تو عین خود پیامبری.» یک هم گفت: «محموت تو معجزه ی هزاره ی سومی.» اقا گناه من چیه؟ من امام زمانی نیستم. من اشتباهی ام. من فقط جوگیر شده بودم!

10. دست آخر اینکه در این بین خبرگزاری های توطئه افکن دشمن بیکار ننشسته و با شیطنت گفته اند: مگر شما نمی گویید که رهبر انقلاب نایب راستین امام زمان است؟ خب بروید از ایشان بپرسید که کدامیک دروغ می گوید و قلابی است. این خبرگزاری ها وقتی با سکوت مسئولان جمهوری امام زمانی مواجه شدند به شیطنتشان افزودند و گفتند: نکند خود ایشان هم بعله؟

هیچ کس در جوات بودن به من نمی رسد!

اگر عکس 13 سال پیش تان را نگاه کنید (بازی جدید وبلاگی) شاید صادقانه خودتان را جوات هم بنامید ولی کمتر به جوات وجودمان نگاه می کنیم و می خندیم. اجازه تغییر به خودمان نمی دهیم و یا از رفتارهای جواتی امان خجالت نمی کشیم. به هر حال چون من عکس نمی توانم بگذارم از جواتی های دیگرم می گویم:

تمام تندروی های ایرانی را یک جا داشتم. سلول های خاکستری سرم حسابی جوات بود: رییس جمهور خود خوانده ی تمام دنیا بودم. باید همه چیز را یک جا عوض می کردم: تمام کارهای بزرگ منتظر بودند که من ظهور کنم و آن ها عملی کنم (چیه چرا همه یاد احمدی نژاد افتادین؟) فکر می کردم هنر نزد ایرانیان است و بقیه ی ملت ها و تمدن ها پوست خربزه اند! در عجب بودم که چرا غرب همه فاسد این قدر عقل ندارد که از جاده ی تباهی باز گردد و به اسلام ناب و انقلابی ایران و بنگلادش و ملا عمر و شیخ فهد نمی گرود. (نخیر این ها خطبه های نماز جمعه هم نیست.)

فکر می کردم دختر و پسر حکم آتش و پنبه را دارند که هیچ وقت نباید کنار هم باشند (اخیرا کاشف به عمل آمد که اگر دخترها چندتا چند تا باشند و لخت باشند به صف مشغول نماز جماعت باشند ا شکالی ندارد. ظاهرا در این قسمت حسابی عبدالله بودم!)
آن وقت ها فکر می کردم چقدر به ایرانی بودن خودم مفتخرم و در شگفتی بودم که چرا جهانیان از ایرانی نبودنشان سرافکنده نیستند و فوج فوج تغییر ملیت نمی دهند.

و از این داستان ها زیاد بود تا احمدی نژاد ظهور کرد و بعد از مدتی فهمیدم چقدر جوات بوده ام من! و همچنان ادامه دارد...

(ببخشید به جای یک عکس چندین عکس گذاشتم!)ء

سیاست به زبان بچه فهم

این نوشته برگردان یک نوشتار انگلیسی است

پسر: «بابا، معلممون خواسته در باره ی سیاست یک چیزی بنویسم ولی من از سیاست هیچی نمی دونم.»
پدر: «سیاست مثل خونه ی خودمون می مونه. من نان آور خونه ام پس من سرمایه دارم. مادرت مسئول خرج کردن پوله، پس کار دولت رو می کنه. سعی ما برآورده کردن نیاز های شماهاست. پس شما مردم هستید. خدمت کار خونه هم طبقه ی کارگر است و برادر نوزادت هم آینده است. خوب حالا متوجه شدی؟»
پسر: «راستش هنوز مطمئن نیستم. باید در باره اش فکر کنم.»

همان شب گریه ی برادرش او را از خواب بیدار کرد و پسرک رفت ببیند چه اتفاقی افتاده است. معلوم شد که بچه ی بیچاره حسابی خودش را خیس کرده و مادرش هم در خواب سنگینی بود و اصلا متوجه این گریه ها نبود. پسر بلافاصله رفت سراغ خدمت کار تا او را بیدار کند ولی وقتی از سوراخ کلید نگاه کرد دید باباش و خدمت کاربغل هم خوابیده اند و اصلا متوجه در زدن های او نیستند. پسرک هم به اتاقش برگشت و خوابید.
روز بعد پسر رو به پدر کرد و گفت: «بابا فکر می کنم حالا بدونم سیاست یعنی چی؟»
پدر: «آفرین پسر خوبم! خب بگو ببینم سیاست یعنی چی؟»
پسر:«در حالی که سرمایه دار ترتیب طبقه کارگر رو می ده دولت در خواب سنگین به سر می بره و کسی مردم رو تحویل نمی گیره و آینده هم خرابکاری کرده و پر گ..ه!»ء

عنوان نویسی یا عشق در نگاه اول

وقتی متنی را می خوانیم، به نقاشی یا عکسی نگاه می کنیم و یا حتی منظره ای می بینیم و می خواهیم تیتری برای آن انتخاب می کنیم می کوشیم آن عنوان به بهترین بیان گویای فهم ما از آن موضوع باشد. گاهی نیز به عمد عنوانی انتخاب می کنیم تا توجه مخاطبمان را به بخش خاصی از موضوع هدایت کنیم و یا حتی روایتی دیگر گون (انتقادی، طنز، هنری، متضاد و ...) از اثر ارائه دهیم. امکانات زیادی برای تعریف عنوان وجود دارد اما واقعیت مشترک همه این ها این است که تیتر به مقدار زیادی نوعی تفسیر ذهنی و یا هدایت عمدی است که به نگاه و یا هدف فرد مربوط می شود.

اغراق نیست اگر بگوییم سرخط یا همان تیتر در دنیای رسانه ها مهمترین کار است. تیتر می تواند مس را طلا نشان دهد و یا طلا را تا حد مس نزول دهد. تیتر یک نوع بازی ذهنی است با مخاطب که اگر به خوبی انجام شود رابطه ی بین اثر و مخاطب را تضمین می کند. تیتر می تواند گویا و یا مبهم باشد. ولی اگر یک عنوان آنقدر گویا باشد که لذت کشف و درگیری مخاطب با اثر را از او بگیرد (به عبارتی به شعور او بی توجهی کند) بی اثر و ناخوب می شود. همچنین اگر آن قدر مبهم باشد که مخاطب را در گیجی تمام رها کند باز از رسیدن به مقصد دور می ماند.

خلاصه آن که تیتر نه باید کاملا عریان باشد و نه کاملا پوشیده. تیتر باید عشوه گری کند: هم دل ببرد و هم روی ببندد. گاهی نیز شاید به مغازله ای کوتاه راضی شود. و یا حتی می توان دید تیترهایی که یکسره با مخاطب نرد عشق می بازند و چونان چشمانی سحار چنان مخاطب را در خویش اسیر نگاه می دارند که دیگر نه امکان و نه حاجتی به بیشتر و پیشتر رفتن می ماند.

تا بعد ...

نکته: از صدها نکته چند گفتم که از نگفتن شاید بهتر باشد. بهتر گویان دریغ نکنند.ء

آقای احمدی نژاد ببینید چگونه ایران و ایرانیان را سخره ی دیگران کرده اید!

آقای احمدی نژاد بارها خود را به جامعه ی دانشگاهی منتسب دانسته اید و سعی کرده اید مثلا از قله های علم و دانش صحبت کنید و از آبروی ایران. آن سابقه پیش کش، اگر اندکی از جوانمردی کارگرانه ای که می دانم در کارگاه هر آهنگری یافت می شود (و شما نیز یک آهنگر زاده اید) به کار برید و به عکس های زیر نگاهی کنید شاید قدر جوی در شیوه ی کشورداری و شعار پردازی و دشمن سازی تجدید نظر کنید و این قدر به فرهنگ ایران و تاریخ و فرزندانش ناجوانمردی نکنید. داستان این است: روزنامه ی تارت روزنامه ی طنزی است که در بیشتر دانشگاه های مهم انگلستان رایگان توزیع می شود. جالب است بدانید که در اولین شماره آن بوش و شما تنها میهمانان افتخاری بین المللی اش برای مضحکه بودید! و البته ایران بی گناه نیز در همین آتش با شما می سوزد.ء

در کل روزنامه ی 16 صفحه ای تنها دو نقل قول وجود دارد که یکی از آنها به شما تعلق دارد (گرچه مرجع را اشتباه گفته است): ء


و البته پیشرفت های علمی اتان نیز در ستون علمی اینگونه معرفی شده است:ء



و در پایان ببینید از شخص شما (که به هر حال نماینده ی رسمی مردم ایران شناخته می شوید) چه شناسنامه ای ارایه شده است. حتما به این ها افتخار می کنید! نه؟


برای واضح تر دیدن عکس ها روی آنها کلیک کنید.
آدرس اینترنیت این روزنامه اینجا

نامه ی قدردانی ته گشاده به احمدی نژاد و دیگر مسئولان محترم و مقدس

چون جناب آقای احمدی نژاد رسم میمون نامه نگاری را باب فرمودند ومتاسفانه بعد از پایان سفرهای استانی و بی جواب ماندن نامه هایشان به سران جهان به وبلاگستان سر نزدند گفتم خوب است وبلاگستانیان هم همچون دیگر استانیان نامه هایشان را در کیسه ی اینترنت بیاندازند و تقدیم کنند تا شاید هم تاریخ بداند که ما نیز نامه انداختیم و هم شاید رایحه ی خوش مهرورزی صورت ما را نیز بنوازد.

مسئولان محترم و مقدس!
سلام بر شما و بر زهرای اطهری که بعد از 1400 سال ما همچنان کینه ی ظلم های رفته بر او را به دل داریم و زهرای کاظمی را بی درد فراموش می کنیم.

و بدین وسیله جناب احمدی نژاد! و مسئولین مقدس! از زحمات 27 ساله ی شما درایجاد مملکتی که امتش در همین دنیا و خیلی زود سر از بهشت در می آورند (ساکنان بهشت زهرا، بهشت رضا، ... که یا در جبهه ها بالغ و فهمیده و شهید شدند و یا در جاده های مرگ با عزاییل تصادف کردند و سفر آخرت را میان بر رفتند! و یا گاهی نیز با هواپیما با بلیط یک سره در فرودگاه بهشت به زمین نشستند! ) و قبرستان هایش از شهرهایش آباد تر است (می توان با مترو به مرقد امام رفت ولی قطار شهری مشهد سال هاست در جریان است) و جاده هایش از تمام مناطق جنگی افغانستان خطرناک تر است و هر سال به اندازه یک زلزله ی عظیم کشته می گیرد و چند ها میلیون از سر شکم سیری از مملکت آواره شده اند و در داخل پول نفتش چنان غلیظ سر سفره ها رفته که مردم یا مجبور شده اند به مشروبات الکلی ویا گرد و هشیش و شیشه و گراس پناه ببرند تا از بوی آن خلاص شوند ویا کلا سفره ی بودار و خالی را دور انداخته اند و شب سر گرسنه بر سنگ می گذارند و شاید گاهی هم سنگسار می شوند تشکرمی کنم. شما در ثواب تمام این ها شریکید و زبان نمی تواند به درستی قدرتان را بشناسد.

مسئولان بسیار دلسوز و تاریخ ساز!
ما به مفاخر این کشور افتخار می کنیم و از شما تشکر می کنیم که با سخاوت اسلامی مولانایمان را به ترک ها بخشیده اید و در عوض با غیرت تمام می خواهید اسم خلیج فارسمان را بگذارید خلیج مسلمانان. الحق و الانصاف که زبان ما از قدردانی قاصر است.

ای بزرگ مدیران!
ما از این که در آزادترین کشور دنیا زندگی می کنیم از اوج شادی (بیشترمان که رایحه ی خوش خوش خدمتی بلد نیستیم) ستاره دار و اخراج و روان نژند شده ایم و از افسردگی یا خودمان را تحریم می کنیم یا شما را تکریم می کنیم یا پرچم تمام دنیا را آتش می زنیم و یا از دستمال های مخصوص برای مایه داران دنیا استفاده می کنیم خرسندیم. ما به شما افتخار می کنیم که از ترس شیطان در توالت قایم می شوید و یا اینکه فکر می کنید می شود کشورها را با پاکن از نقشه ی جهان پاک کرد.

اما...

عدالت گستران و شیفتگان خدمت!

بدانید و آگاه باشید که ما ملت احمق تلقی شده ی ایران به هیچ وجه تحت تاثیر تبلیغات مسموم استکبار جهانی قرار نمی گیریم و به نیروهای دشمن اجازه نمی دهیم حقایق را تحریف کنند و یا تفسیر های ناصواب ارائه دهند. مثلا ما نمی گذاریم بفهمند که خانم دکتری که خودش را از دست ماموران جمهوری اسلامی وعدالت اسلامی حلق آویز کرد بیست هفت ساله (زاده و پرورده ی انقلاب و) دقیقا هم سن انقلاب بوده و نامش زهرا بوده . اصلا به دیگران چه که چرا وقتی اسم کسی را زهرا و یا ابولفظل و یا حسین و یا فاضل می گذاریم زهرای اطهر و ابوالفظل عباس نمی شوند و بجایش می شوند اراذل و اوباش و یا می شوند زهرای امیر ابراهیمی و یا زهرا ی کاظمی و یا این زهرای آخری که نزدیک بود آبروی مسلمین جهان را ببرد. ( راستی اگر از آن خانه های عفافی که در کرج ساخته بودیم بیشتر می ساختیم بهتر نبود؟)

مسئولان محترم و مقدس!
حرف زیاد است ولی از آنجاییکه این نامه ته گشاده است و قرار است دیگران نیز در این نامه نگاری سهیم باشند بگذارید به این اندک قناعت کنم و از دیگر آحاد امت اسلامی دعوت کنم تا مراتب تشکر و سپاس خود را از زحمات تاریخی شما بنگارند به سرعت برق به شما برسانند. به جناب هاشمی رفسنجانی (یکی از استوانه های انقلاب) تاسی می کنم و می گویم:
والسلام و علی من التبع الهدی

حرف حساب

دوستان ملا حسنی در کانادا، کمانگیر، سیروس، فروغ، حسام، شاهولی، عبدلعلی، بهرنگ، فرزاد، پلنک، عیار، کوهیار، داور خان، الپر، عزیز دوردونه، سرزمین آفتاب، مونا، بهرام داهی، و ... اگر دوست دارند دست به کیبورد ببرند و تقدیر نامه اشان را بنگارند. قرار نیست الزاما بازی یی یا چیزی شود فقط فکر کردم شاید محمل مناسبی برای گفتن برخی چیز ها باشد.ء

مصباح یزدی: گرچه من رهبر نیستم ولی رهبری را دوست دارم

گفتم با توجه به جمله ی تاریخی «گرچه من ورزشکار نیستم ولی ورزشکارها را دوست دارم» طنزگونه جملاتی را بنویسم و شما را هم دعوت به شرکت کنم:

کاربر بالاترین که سخت محتاج لینک های پر امتیاز است: گرچه من احمدی نژاد نیستم ولی احمدی نژاد را دوست دارم.

دون ژوان ایرانی: گرچه من دختر نیستم ولی دختر ها را دوست دارم.

سید محمد خاتمی: گرچه من با عرضه نیستم ولی با عرضه ها را دوست دارم.

ابطحی: گرچه من لاغر نیستم ولی لاغرها را دوست دارم.

مصباح یزدی: گرچه من رهبر نیستم ولی رهبری را دوست دارم.

باهنر: گرچه من باجناق احمدی نژاد نیستم ولی باجناق هایش را دوست دارم.

اپوزیسیون متخصص در شعار: گرچه من در ایران نیستم ولی ایران را دوست دارم.

حسین درخشان: گرچه من اطلاعاتی نیستم ولی اطلاعاتی ها را دوست دارم.

شیرین عبادی: گرچه من در خارج کشور حجاب ندارم ولی در داخل کشور حجاب را {باید} دوست دارم.

فمنیست: گرچه من مرد نیستم ولی مردان زن ذلیل را دوست دارم.

جهادی انتحاری: گرچه من بمب نیستم ولی بمب را دوست دارم.

متکی: گرچه من زیاد اهل رابطه نیستم ولی رابطه با دوشیزه کاندولیزا رایس را دوست دارم.

حرف حساب: گرچه من بیشتر از این ادامه اش نمی دهم ولی آنهایی که ادامه بدهند را دوست دارم.

عکسی که بعدا حذف شد! (پشت پرده ی مکالمات سیاسی)

خانم سنگاپوری: آخ محمود تو چقدر نازی! عین عکسات می‌مونی!
محمود: توهم خیلی بلایی خانم خانما! یک کمی هم چیزی!
( به قیافه ی کف کرده ی ناظران هم توجه بفرمایید.)

پیام خاتمی از داووس سوییس به احمدی نژاد

بازی شب یلدای احمدی نژاد و کایت بازی

بعد از ارسال نامه های فروان بالاخره محمود احمدی نژاد دعوت اینجانب برای بازی یلدا را پذیرفت. ولی چون ایشان بیشتر در سفرهای بین روستایی و بین استانی و بین کشوری و بین قاره ای به سر می برند (البته قرار است پس از آنکه موشک های فضاپیمای ما راه افتادند هر دو هفته یکبار به ماه و زهره هم یک سری بزند تا پوزه ی انوشه انصاری را هم زده باشد!) نوشته ی زیر را برای اینجانب ایمیل کردند. «حرف حساب» برای امانتداری عین این نامه را بدون هیچ تغییری در زیر تقدیم می کند.

"آهای «حرف حساب» من از این جور خاطره ها خیلی دارم. گفتم الهام همه ی آنها را جمع کند و به نام «معجزه ی هزاره چهارم» چاپ می کنم. الهام می گوید فقط سوتی های هسته ای ام دو جلد می شود. حالا برای شما یکی را می فرستم که مربوط به دوران جوانی است و تا بحال برای کسی یارو نکرده بودم. امیدوارم بتوانم پوز بقیه وبلاگ نویس ها را بزنم . ضمنا چون من وبلاگم را در طرح ساماندهی ثبت نکرده ام بهتر بود این را در وبلاگ خودم نگذارم.

خاطره: من از همان جوانی مهرورز بودم. اوایل انقلاب یک روز رفتم تپه ی گیشا ببنیم انشاالله مردم همه دین خدا را دوست دارند (به به! یادش به خیر چه هوای تمیزی داشت آنوقت ها! این شفت میلاد هم مثل یک چیز بی تربیتی از وسطش نزده بود بیرون). چشمم افتاد به یک خانواده ی طاغوتی که همگی با هم مثل کافرها کایت بازی می کردند. من همه خیلی ناراحت شدم و بلافاصله تصمیم گرفتم با اعمال انقلابی آنها را از کارشان پشیمان کنم. رفتم طرف همانی که معلوم بود بابای خانواده است و گفتم آقا من تا بحال اصلا کایت هوا نکرده ام می شود بگذارید من هم یکم بازی کنم؟ اولش یکمی مشکوک به من نگاه کرد ولی وقتی من سرم را پایین انداختم و گردنم را کج کردم، مرده یک نگاهی به قد کوتاه و کفش های پاره ام کرد و دلش برام سوخت (زکی!) و نخ کایت را به دستم داد. من اولش یکم شل کن سفت کن در آوردم که شکش برطرف بشه (هه هه! یه چیزی تو مایه های انتخابات نهم ریاست جمهوری) بعد چاقو پنجه بکسی رو از تو جیب در آوردم و زدم ادی نخ کایت رو پاره کردم و کایته رفت به امان خدا. مرده رو می گی! طاغوتیه رو می گم، کف کرده بود! تا اومد قیفی بیاد چاقو رو بهش نشون دادم و گفتم: آقا من چون شما رو دوست دارم و به شما مهر می ورزم اینکار رو کردم. این کار شما باعث انحراف انقلاب می شه! الان هم شما بهتر است علاقه اتان به اسلام خیلی زیاد شود وگرنه جانتان هم به خطر می افتد. و بعد با چشمان خودم دیدم که او اشک در چشمانش حلقه زد و از اوج هیجان نتوانست حتی یک کلمه به زبان بیاورد.

آهای «حرف حساب» به این وبلاگ نویس ها بگو چون من سرم خیلی شلوغ است به آنها اجازه می دهم مثل نامه ی مهر که دانش آموزان می نویسند آنها هم از این زمان آزادند تا بجای من اگر خاطراتی از سوتی های من دارند بنویسند. من به الهام می گویم یک سوت به بهترین نوشته جایزه بدهد.»"
Blog Widget by LinkWithin